چنان در قیـــــــــــــــــد مهرت پایبندم که گویی آهوی سر در کمنـــــــدم
گهی بر درد بی درمان بگــــــــــــــریم گهی بر حال بی سامان بخنــــدم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که پند هوشمندان کار بنـــــــــدم
مجال صبر تنگ آمد به یکــــــــــــــــبار حدیث عشق بر صحرا فکنــــــــدم
نه مجنونم که دل بردارم از دوســـــت مده گر عاقلی بیهوده پنـــــــــــدم
چنین صورت نبندد هیچ نقـــــــــــاش معاذاله من این صورت نبنـــــــــدم
چه جانها در غمت فرســـــــود و تنها نه تنها من اسیر و مستمنـــــــدم
تو هم باز آمـــــــــــــدی ناچار و ناکام اگر باز آمدی بخت بلنــــــــــــــــدم
گر آوازم دهی من خفــــــــــته در گور بر آساید روان دردمنــــــــــــــــــدم
ســــــــــــــــری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزنـــــــــدم
وگر در رنج ســــــــــعدی راحت تست من این بیداد بر خود میپسنـــــدم
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم، که غمی دارم
دل و جان بردی اما، نشدی یارم یارم
با ما بودی بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون میبارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنانکه دانی
رهایی از غم نمیتوانم تو چاره ای کن که میتوانی
گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون میبارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من فغان زار من بشنو و باز آ بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو و باز آ بازآ
سوی رهی
چون روشنی از دیده ی ما رفتی
با قافله ی باد صبا سوی کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی با ما بودی بی ما رفتی
یادداشت: این آواز را من به یاد یکی از دانش آموزان سابق ام خوانده ام که شش سال پیش در چنین روزی غنچه ی عمرش قبل از آنکه شکفته شود و ببوید در یکی از شبهای سرد زمستان بدست طوفانی بیرحم پرپر شد و امروز دیگر از آن غنچه ی زیبا جز گردی و غباری در زیر خاک و جز خاطره ای در دل ما چیزی بجای نمانده است.
وقتیکه در پاییز سال 1998 پیام تازه به اینجا آمده بود در یکی از کلاسهای ریاضی من ثبت نام کرد. مثل همه ی بچه هایی که تازه از ایران می آیند همه ی حرکات و رفتارشیرین اش بوی ایران میداد. بخصوص برای من که سالها از آن بوی خوش دور افتاده ام، این رایحه همیشه جان تازه ای در کالبدم میدمد. از چشمان درشت و سیاهش تیز هوشی میبارید و وقتیکه در پایان آنسال در درس ریاضی یکی از بهترین نمرات را در میان همسالانش بدست آورد دیدم که تشخیص من از هوش و ذکاوتش اشتباه نبوده است.
با آنکه در ابتدا مثل بسیاری از تازه واردین، انگلیسی را خوب نمیدانست ولی جسارت اش در سوال کردن و شرکت در مناظراتی که معمولا" بر سر مسائل ریاضی در هر کلاسی صورت میگیرد قابل توجه بود. غالبا" نظراتش درست و بجا بود و همه را هم به شیوه ی ایرانی آن بیان میکرد که برای من بوی دیگری داشت.
بسیار مودب و محجوب بود. هر وقت سوالی داشت از سر جایش بلند میشد و با آنکه بلند شدن در میزهای تحریر انفرادی به خاطر شکل و ساختمان میز معمولا" کار مشکلی است و شخص حتما" باید یکقدم از آن بیرون بیاید تا بتواند راحت بایستد، او هر بار این زحمت را بر خود هموار میکرد تا بتواند ایستاده در برابر من حرف بزند و به این ترتیب میخواست نهایت ادب و احترام خویش را نسبت به آموزگار و نسبت به کلاس نشان دهد و خدا میداند که من چقدر از دیدن این حرکت زیبا و ستودنی لذت میبردم. برای بقیه ی شاگردان کلاس اینکار اما بسیار غریب و دور از فهم بود. همگی با تعجب توام با ابهام به او نگاه میکردند. بخوبی میتوانستم در چهره ی شاگردان این سوال را بخوانم که آخر چرا این دانش آموز اینطور رفتار میکند و از جای خود بلند میشود و سوال میکند یا جواب میدهد. مگر مثل بقیه نشسته نمیتوان اینکار را کرد؟ کسی نبود به آنها بگوید که بلی نشسته نیز میتوان هم سوال کرد و هم جواب داد. حتی میشود پا را هم روی پا انداخت یا بد تر از آن، آنرا روی میز هم گذاشت! حرکاتی که گاها" میتوان در اینجا دید. اما پیام طور دیگری بزرگ شده بود.
کم کم احساس میکردم که پیام در زیر نگاه های سنگین بچه ها معذب است. یکروز وقتیکه من یک سوال شفاهی از همه کرده بودم و او جواب را میدانست و میخواست که زودتر از دیگران بگوید اجازه گرفت و به همان سیاق، بلند شد که پاسخ دهد. باز شاگردان برگشتند و او را نگاه کردند. منهم که از این نگاه ها کمی خسته شده بودم ناچار برای همه توضیح دادم که علت بلند شدن پیام در چنین مواقعی چیست و قدری در این باره برای شاگردان حرف زدم و موضوع احترام به بزرگتر و به جمع را که از عناصر خوب و مثبت فرهنگ ایرانی است برای آنها شرح دادم. من گاهگاهی جهت تنفس در درس ریاضی هم که شده چنین بحث های فرهنگی را پیش میکشم و حرفهایی که سعی میکنم مختصر و مفید باشند برای شاگردانم که تقریبا" یک چهارم شان از طیف های مختلف ملی هستند میزنم. آنروز پس از آن نطق کوتاه دیدم که آن نگاه های توام با تعجب و ابهام به آرامی تبدیل شدند به نگاه های تحسین آمیز و من از دیدن اینهمه تحسین در صورت تک تک شاگردان بسیار مسرور شدم.
روزی پیام در یک امتحان حضور نداشت. تحقیق کردم شنیدم که بیمار است و نتوانسته به مدرسه بیاید. یکی دو روز بعد پیدایش شد. آمد سلام کرد و برایم توضیح داد و گفت که متاسف است که نتوانسته در امتحان شرکت کند و خواهش کرد که اگر امکان دارد من یک زمانی را برای او تعیین کنم که او بیاید و امتحانش را بدهد. معمولا" اینگونه موارد به بعد از وقت مدرسه موکول میشود. به او گفتم که امروز یا فردا هر کدام که برایش راحت تر است بعد از وقت مدرسه بیاید و یکساعت زمان دارد که امتحان مشابه دیگری را بدهد. فردای آنروز آمد. من امتحان را به او داده و توضیحات کافی برایش دادم و کلمات دشوار را برایش معنی کردم و او مشغول نوشتن شد. منهم به کارهای عقب افتاده ی کلاس رسیدگی میکردم و هم برنامه های درسی روز بعدم را آماده مینمودم وطبق عادت همیشگی که در تنهایی و خلوت دارم، برای خودم آوازی را زیر لب و آهسته زمزمه میکردم. آنروز همین شعر را میخواندم. یکوقت پیام از همان جایی که در عقب کلاس پشت میز تحریر خود نشسته بود سرش را بلند کرد و با شرم و حیایی که فقط قابل احساس است نه قابل بیان گفت آقای اسدی ممکن است لطفا" کمی بلند تر بخوانید؟ من این آوازی را که شما میخوانید خیلی دوست دارم! من به سوی او برگشتم و گفتم که فکر نمیکردم از این فاصله شما صدای مرا بشنوید و راستش نمیخواستم با خواندنم فکر شما را پریشان کنم. گفت نه! من از اول آنرا میشنیدم و ابدا" هم فکرم پریشان نمیشود بر عکس تصور میکنم که فکرم را بهتر میتوانم متمرکز کنم! خواهش میکنم اگر اشکال ندارد کمی بلند تر بخوانید. منهم به تقاضای او صدایم را کمی بلند تر کردم. پیام امتحانش را داد و از اینکه من خواهش او را پذیرفتم خیلی هم تشکر کرد و با من دست داد و رفت.
وقتیکه در را می بست احساس مبهم و غریبی در وجودم بود. در شهری که کسی صدای مرا نمیفهمد جوانی که هنوز پشت لبش سبز نشده با اینهمه احترام و شرم، به کلام و آوازی که بسی بلند تر و دورتر از اقتضای سن اش است گوش میدهد و لذت میبرد. بعد ها از پدرش شنیدم که پیام به آن سبک موسیقی علاقه داشت. برایم کمی عجیب بود. آن لحظه هیچ فکر نمیکردم که روز تلخی خواهد آمد که من این آواز را به یاد پیام نام بگذارم و آنرا به یاد او بخوانم. اینک سالهاست که هرگاه که بر فراز تپه های شمال خانه ام میروم تا پیاده روی کنم در بازگشت سری هم به پیام که آرامگاهش در میان سبزه زاران و درختهای کاج سر به فلک کشیده و گلهای رنگارنگ آن سامان است میزنم و لختی به عکس و چهره ی زیبای او نگاه میکنم و همین آواز را که دوست داشت برایش میخوانم و برای روانش آرزوی آرامش میکنم.
آفرین بر دامانی که چنین فرزندی را در خود پرورید و نفرین بر این چرخ گوژپشت که نه چشمان حسود و زشتش یارای دیدن صورت زیبای پیام را داشت و نه نهاد پلیدش تحمل سیرت دلپذیر او را. در مسلخ عشق جز نکویان نکشند! یاد او همیشه در دل من خواهد ماند و این آواز شاید اندک مرهمی باشد بر دل دردمند خانواده و دوستانش.
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطیی رابه خیال شکری دل خوش بود ناگهش ســـــیل فنانقش امل باطل کرد
نورچشمان من آن میوه ی دل یادش باد که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ســــــــــــاربان بار من افتاد خدا را مددی که امید کرمم همره این محمـــــــل کرد
روی خاکی و نم چشــــــم مرا خوار مدار چرخ فیروزه طربخــــانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حســـــود مه چرخ زیر گل ماه کمـــــان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شـــــد امکان حافظ چه کنــــــــــــــم بازی ایام مرا غافل کرد
با جسارت بسیار این دو کلمه را تغییر داده ام. با پوزش از خواجه ی بزرگوار.
این غزل و چند غزل دیگر هستند که حافظ در سوگ از دست دادن فرزند دلبند خویش سروده است. ظاهرا" آن فرزند بیمار میشود و حافظ در اثر گرفتاری های زندگی به موقع اقدام نمیکند و او را به پزشک نمیرساند و آن دردانه از کف میرود. به همین دلیل در بیت آخر، خود را مورد شماتت قرار میدهد و از اینکه با فوت کردن امکانات موجود، آنچه بایستی انجام میداده نداده است، خود را مقصر میداند.