سراب آرزو ها(شعر: ؟ آهنگ : ؟)

سراب آرزوها

 

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شــد                تمــــــام جستجوی دل سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها               خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد

چه سینــــه سوز آه ها،  که خفته بر لبان ما               هزار گفتنی به لب اســـــــــیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای نه شوق شــــــاعرانه ای               قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شـــــــــد

نه فرصت شکایتــــــی نه قصه و روایتـــــــــی               تمام جلوه های جان  چو آرزو به خواب شــد

نگاه منتظر به در نشسته عمرشـــــد به سر               نیامده به خود نگر که دوره ی شباب شـــــــد

 

مرگ تدریجی( آوازی در همایون. غزل از فرخی یزدی)

 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم         ماه اگر حلقــــــــــــه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مــــــــــــــرا          گر چه عمــــری به خطا دوست خطابش کردم

منـــــــــزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشـم          آنقـــــــــــــدر گریه نمــــــودم که خرابش کردم

شـــــــــــــرح داغ دل پروانه چو گفتم باشمـــــع          آتشی در دلش افکنــــــــــــــــدم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حســـــــــرت فرهاد          خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشــــه ی درد           بر ســــــر آتش جور تو کبـــــــــــــــابش کردم

 زندگی کردن من مـــــــردن تدریجـــــــــــی بود            آنچه جان کند تنم عمر حســـــــــابش کردم

 

ميرزا محمد فرّخي يزدي، شاعر دل‌سوخته و روزنامه‌نگار لب‌دوخته ايران، در سال 1268 خورشیدی به دنيا آمد. در نوجواني از درس و مدرسه بازماند و به كسب و كار پرداخت. در آغاز جواني به جرم مُسمطي كه در هجو حاكم يزد سروده بود، به زندان افتاد. در دادگاه از خود به نيكي و شجاعانه دفاع كرد؛ اما به دستور ضيغم الدوله (حاكم يزد) كه كينه او را به دل گرفته بود،   لب‌هاي ميرزا محمد فرّخي را با نخ و سوزن به هم دوختند. فرخي در دفتر و ديوانش، گاه به لب‌دوختگي خود اشاره مي‌كند:

شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام   

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام

 

مدتي بعد، از زندان مي‌گريزد و به تهران مي‌رود. بي‌كفايتي‌هاي احمد شاه قاجار، كشور را دچار هرج و مرج كرده بود، و بيشترين سود را از اين بازار آشفته، رضاخان ميرپنچ مي‌برد. شاعر جوان يزدي، تهران را هم تاب نمي‌آورد و اين‌بار به عراق پناه مي‌برد. زبان سرخش، عراق را نيز براي او ناامن مي‌كند و پابرهنه به ايران بازمي‌گردد. هنوز گرد و غبار راه را از تن خسته خود نرُفته بود كه بر اثر مخالفت با قرارداد نفتي نوزده‌نوزده (1919) در دوره نخست‌وزيري وثوق‌الدوله، دوباره به زندان مي‌افتد. فرخي و ميرزاده عشقي كه او نيز به همين جرم در زندان به‌سر مي‌برد، تا كودتاي سوم اسفند 1299خورشيدي، نان زندان خوردند و آب چشم. سال 1300 روزنامه طوفان را منتشر كرد كه سرگذشتي شگفت و درس‌آموز دارد. براي «طوفان» بايد فصلي جداگانه در تاريخ روزنامه‌نگاري ايران گشود. فرخي، طوفان را در سال‌هاي ترس و اضطراب منتشر مي‌كرد. خود مي‌نوشت، خود چاپ مي‌كرد و خود در خيابان‌هاي تهران مي‌فروختش. آنان كه از روزگار ايران در ميان سال‌هاي 1300 تا شهريور1320 خبر دارند، نيك مي‌دانند كه انتشار روزنامه‌اي همچون طوفان در آن وضع و حال، چه خطراتي را متوجه جان و مال فرخي مي‌كرده است. بارها روزنامه او را بستند؛ اما هر بار كه طوفان توقيف مي‌شد، در روزنامه‌اي ديگر مي‌نوشت.

 

فرخي يزدي، در سال 1307 از سوي مردم يزد به مجلس شوراي ملي رفت؛ اما صندلي‌هاي نرم و رنگين مجلس نيز او را آرام نكرد. تهديدها و بالاخره درگيري فيزيكي چند نماينده طرفدار رضاشاه با فرخي، او را مجبور به اخراج خودخواسته از مجلس كرد. او نيز بي‌درنگ طوفان را دوباره راه انداخت و اين‌بار با تجربه‌هاي بيشتري نوشت و سرود. از نخستين روز انتشار طوفان تا شماره 133، هفده بار(!) اين روزنامه مؤثر و پرفروش توقيف شد، و شايد هيچ روزنامه‌اي را در تاريخ ايران نتوان يافت كه چنين سابقه و سرنوشت و تأثيري داشته باشد.

 

سرانجام، حكومت وقت يكي از طلبكاران فرخي را وادار به شكايت از او كرد. فرّخي يزدي، در زندان پهلوي، تلخ‌ترين روزهاي عمر خود را گذراند؛ تا اينكه در 25 مهر ماه 1318 شمسي بوسیله ی آمپول هوا به قتل رسید و قلم از دستش افتاد. محل دفن او را مخفي كردند تا خاطره‌اي از او باقي نماند و كسي نداند كه آگاهي و دلسوزي براي ايران چه هزينه سنگيني دارد.

 

سروده‌هاي فرخي را بايد گزارشي منظوم از اوضاع كشور در يكي از تاريك‌ترين دوران تاريخ معاصر و فريادهاي نسل آگاه آن روز ايران دانست. يكي از مشهورترين غزل‌هاي او چنين است:

 

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي                                         

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را                                          

مي‌روم به پاي سر در قفاي آزادي

در محيط طوفان‌زاي، ماهرانه در جنگ است   

ناخداي استبداد با خداي آزادي

شیخ از آن کند اصرار در خرابی اوضاع

چون بقائ خود بیند در فنای آزادی( یا: چون فنای خود بیند در بقای آزادی)

فرّخي ز جان و دل، مي‌كند در اين محفل

دل نثار استقلال، جان فداي آزادي

... 

(بر گرفته از سایت سفینه با تلخیص و یک جزیی تغییر)                                

 

 

 

آمد نوبهار(شعر : نواب صفا ، آهنگ در بیات اصفهان از مهدی خالدی)

 

آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار

مطرب نی بزن، ساقی می بیار

 

بازآ ای رمیده بخت من، بوسی ده دل مرا مشکن

تا از آن لبان میگونت، می نوشم بجای خون خوردن

 

خوش بود در پای لاله پر کنی هر دم پیاله ناله تا به کی

خندان لب شو همچو جام می خندان لب شو همچو جام می

 

چون بهار عشرت و طرب، باشدش خزان غم ز پی

بر سر چمن بزن قدم، می بزن به بانگ چنگ و نی

 

آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار

مطرب نی بزن، ساقی می بیار

 

ای گل در چمن بیا با من، پر کن از گل چمن دامن

سر بنهم به روی دامانت، می نوشم به پای گلها من

 

خوش بود در پای لاله پر کنی هر دم پیاله ناله تا به کی

خندان لب شو همچو جام می خندان لب شو همچو جام می

 

از چه رو ز جلوه ی بهار، ای بهار من تو غافلی

روی خود ز عاشقی متاب، ای صفا اگر که عاقلی

 

آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن ساقی می بیار

مطرب نی بزن ساقی می بیار

 

 یادداشت: زنده یاد پرویز یاحقی در مورد این تصنیف میگوید: "اثری ست فنا ناپز از خالدی و نواب صفا. نه بعد ها که ما آمدیم به میدان و نه در آینده، اثری به این زیبایی و جاودانگی خلق نخواهد شد. این آهنگ در ریتم دو ضربی و به اصطلاح عوامانه شکسته ساخته شده که البته در آنزمان عجیبترین کار ریتمیک بود. کاری نو بود. آمد نوبهار یکی از مشهورترین کارهای زمان خود شد. کما اینکه در سالهای شکوفایی رادیو ــ البته از نظر وسائل و امکانات فنی نه از حیث پیشرفت موسیقی ملی ما ــ با همه ی امکانات و با وجود  همه ی آهنگسازان و شاعران متعدد، هیچکس نتوانست مانند آنرا عرضه کند."

خالدی این اثر را بهترین کار خود میداند و در واقع نیز چنین است زیرا در ضرب چهار چهارم ساخته شده و ظاهرا" پیش از او کسی برای شعر آهنگی در این ضرب نساخته بود... ضرب آنرا علی زاهدی ارائه داده بود( و هم خود او بود که اولین بار این تصنیف را خواند) و خالدی هم بر روی آن آهنگ گذاشته بود. شعر آن در نزدیکی های نوروز ساخته شده است... شاید در حدود سی سال در آغاز سال نو، رادیو این شعر و آهنگ را پخش میکرد.

( بر گرفته از کتاب تصنیفها، ترانه ها و سرودهای ایران زمین. جلد اول. چاپ هفتم. صفحه ۲۰۴)

بهار دلکش(شعر: ملک الشعرائ بهار ، آهنگ در ابوعطا از غلامحسین درویش)

 

 

بهار دلکش رسیــده و دل بجا نباشد             از آنکه دلبـــــــر دمی به فکر ما نباشد

در این بهـار ای صنم بیا و آشتی کن             که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

 

صبحدم بلبل بر درخت گل (خدا) به خنده میگفت

نازنینـــــــان را مه جبینــــــــان را (خدا) وفا نباشد

 

اگر که با این دل حزین تو عهد(و)بستــــی

حبیب من (آخ)با رقیب من چــرا نشستی

چرا دلم را عزیز من از کینـــــــه خستـــــی

 

بیـــــا در برم از وفا یکشــــــــــب ای مه نخشــــــــــــب

تازه کن عهدی(جانم)که برشکستی، که بر شکستی

به یاد پیام(شعر: رهی معیری، آهنگ در دشتی از مرتضی محجوبی)

 

چنان در قیـــــــــــــــــد مهرت پایبندم                 که گویی آهوی سر در کمنـــــــدم

گهی بر درد بی درمان بگــــــــــــــریم                 گهی بر حال بی سامان بخنــــدم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی                 که پند هوشمندان کار بنـــــــــدم

مجال صبر تنگ آمد به یکــــــــــــــــبار                 حدیث عشق بر صحرا فکنــــــــدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوســـــت                 مده گر عاقلی بیهوده پنـــــــــــدم

چنین صورت نبندد هیچ نقـــــــــــاش                 معاذاله من این صورت نبنـــــــــدم

چه جانها در غمت فرســـــــود و تنها                  نه تنها من اسیر و مستمنـــــــدم

تو هم باز آمـــــــــــــدی ناچار و ناکام                  اگر باز آمدی بخت بلنــــــــــــــــدم

گر آوازم دهی من خفــــــــــته در گور                  بر آساید روان دردمنــــــــــــــــــدم

ســــــــــــــــری دارم فدای خاک پایت                  گر آسایش رسانی ور گزنـــــــــدم

وگر در رنج ســــــــــعدی راحت تست                  من این بیداد بر خود میپسنـــــدم

 

 

همه شب نالم چون نی

که غمی دارم، که غمی دارم

دل و جان بردی اما، نشدی یارم یارم

با ما بودی بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی تنها ماندم تنها رفتی

 

چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون میبارم

 

فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنانکه دانی

رهایی از غم نمیتوانم تو چاره ای کن که میتوانی

 

گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم خیزد

چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد

 

چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون میبارم

 

نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جویم

ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی

از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی

تنها ماندم، تنها رفتی

 

 

به کجایی غمگسار من فغان زار من بشنو و باز آ بازآ

از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو و باز آ بازآ

سوی رهی

چون روشنی از دیده ی ما رفتی

با قافله ی باد صبا سوی کجا رفتی

تنها ماندم تنها رفتی با ما بودی بی ما رفتی

 

 

 

 

یادداشت: این آواز را من به یاد یکی از دانش آموزان سابق ام خوانده ام که شش سال پیش در چنین روزی غنچه ی عمرش قبل از آنکه شکفته شود و ببوید در یکی از شبهای سرد زمستان بدست طوفانی بیرحم پرپر شد و امروز دیگر از آن غنچه ی زیبا جز گردی و غباری در زیر خاک و جز خاطره ای در دل ما چیزی بجای نمانده است.

 

وقتیکه در پاییز سال 1998 پیام تازه به اینجا آمده بود در یکی از کلاسهای ریاضی من ثبت نام کرد. مثل همه ی بچه هایی که تازه از ایران می آیند همه ی حرکات و رفتارشیرین اش بوی ایران میداد. بخصوص برای من که سالها از آن بوی خوش دور افتاده ام، این رایحه همیشه جان تازه ای در کالبدم میدمد. از چشمان درشت و سیاهش تیز هوشی میبارید و وقتیکه در پایان آنسال در درس ریاضی یکی از بهترین نمرات را در میان همسالانش بدست آورد دیدم که تشخیص من از هوش و ذکاوتش اشتباه نبوده است.

 

با آنکه در ابتدا مثل بسیاری از تازه واردین، انگلیسی را خوب نمیدانست ولی جسارت اش در سوال کردن و شرکت در مناظراتی که معمولا" بر سر مسائل ریاضی در هر کلاسی صورت میگیرد قابل توجه بود. غالبا" نظراتش درست و بجا بود و همه را هم به شیوه ی ایرانی آن بیان میکرد که برای من بوی دیگری داشت.

 

بسیار مودب و محجوب بود. هر وقت سوالی داشت از سر جایش بلند میشد و با آنکه بلند شدن در میزهای تحریر انفرادی به خاطر شکل و ساختمان میز معمولا" کار مشکلی است و شخص حتما" باید یکقدم از آن بیرون بیاید تا بتواند راحت بایستد، او هر بار این زحمت را بر خود هموار میکرد تا بتواند ایستاده در برابر من حرف بزند و به این ترتیب میخواست نهایت ادب و احترام خویش را نسبت به آموزگار و نسبت به کلاس نشان دهد و خدا میداند که من چقدر از دیدن این حرکت زیبا و ستودنی لذت میبردم. برای بقیه ی شاگردان کلاس اینکار اما بسیار غریب و دور از فهم بود. همگی با تعجب توام با ابهام به او نگاه میکردند. بخوبی میتوانستم در چهره ی شاگردان این سوال را بخوانم که آخر چرا این دانش آموز اینطور رفتار میکند و از جای خود بلند میشود و سوال میکند یا جواب میدهد. مگر  مثل بقیه نشسته نمیتوان اینکار را کرد؟ کسی نبود به آنها بگوید که بلی نشسته نیز میتوان هم سوال کرد و هم جواب داد. حتی میشود پا را هم روی پا انداخت یا بد تر از آن، آنرا روی میز هم گذاشت! حرکاتی که گاها" میتوان در اینجا دید. اما پیام طور دیگری بزرگ شده بود.

 

کم کم احساس میکردم که پیام در زیر نگاه های سنگین بچه ها معذب است. یکروز وقتیکه من یک سوال شفاهی از همه کرده بودم و او جواب را میدانست و میخواست که زودتر از دیگران بگوید اجازه گرفت و به همان سیاق، بلند شد که پاسخ دهد. باز شاگردان برگشتند و او را نگاه کردند. منهم که از این نگاه ها کمی خسته شده بودم ناچار برای همه توضیح دادم که علت بلند شدن پیام در چنین مواقعی چیست و قدری در این باره برای شاگردان حرف زدم و موضوع احترام به بزرگتر و به جمع را که از عناصر خوب و مثبت فرهنگ ایرانی است برای آنها شرح دادم. من گاهگاهی جهت تنفس در درس ریاضی هم که شده چنین بحث های فرهنگی را پیش میکشم و حرفهایی که سعی میکنم مختصر و مفید باشند برای شاگردانم که تقریبا" یک چهارم شان از طیف های مختلف ملی هستند میزنم. آنروز پس از آن نطق کوتاه دیدم که آن نگاه های توام با تعجب و ابهام به آرامی تبدیل شدند به نگاه های تحسین آمیز و من از دیدن اینهمه تحسین در صورت تک تک شاگردان بسیار مسرور شدم.

 

روزی پیام در یک امتحان حضور نداشت. تحقیق کردم شنیدم که بیمار است و نتوانسته به مدرسه بیاید. یکی دو روز بعد پیدایش شد. آمد سلام کرد و برایم توضیح داد و گفت که متاسف است که نتوانسته در امتحان شرکت کند و خواهش کرد که اگر امکان دارد من یک زمانی را برای او تعیین کنم که او بیاید و امتحانش را بدهد. معمولا" اینگونه موارد به بعد از وقت مدرسه موکول میشود. به او گفتم که امروز یا فردا  هر کدام که برایش راحت تر است بعد از وقت مدرسه بیاید و یکساعت زمان دارد که امتحان مشابه دیگری را بدهد. فردای آنروز آمد. من امتحان را به او داده و توضیحات کافی برایش دادم و کلمات دشوار را برایش معنی کردم و او مشغول نوشتن شد. منهم به کارهای عقب افتاده ی کلاس رسیدگی میکردم و هم برنامه های درسی روز بعدم را آماده مینمودم وطبق عادت همیشگی که در تنهایی و خلوت دارم، برای خودم آوازی را زیر لب و آهسته زمزمه میکردم. آنروز همین شعر را میخواندم. یکوقت پیام از همان جایی که در عقب کلاس پشت میز تحریر خود نشسته بود سرش را بلند کرد و با شرم و حیایی که فقط قابل احساس است نه قابل بیان گفت آقای اسدی ممکن است لطفا" کمی بلند تر بخوانید؟ من این آوازی را که شما میخوانید خیلی دوست دارم! من به سوی او برگشتم و گفتم که فکر نمیکردم از این فاصله شما صدای مرا بشنوید و راستش نمیخواستم با خواندنم فکر شما را پریشان کنم. گفت نه! من از اول آنرا میشنیدم و ابدا" هم فکرم پریشان نمیشود بر عکس تصور میکنم که فکرم را بهتر میتوانم متمرکز کنم! خواهش میکنم اگر اشکال ندارد کمی بلند تر بخوانید. منهم به تقاضای او صدایم را کمی بلند تر کردم. پیام امتحانش را داد و از اینکه من خواهش او را پذیرفتم خیلی هم تشکر کرد و با من دست داد و رفت.

 

وقتیکه در را می بست احساس مبهم و غریبی در وجودم بود. در شهری که کسی صدای مرا نمیفهمد جوانی که هنوز پشت لبش سبز نشده با اینهمه احترام و شرم، به کلام و آوازی که بسی بلند تر و دورتر از اقتضای سن اش است گوش میدهد و لذت میبرد. بعد ها از پدرش شنیدم که پیام به آن سبک موسیقی علاقه داشت. برایم کمی عجیب بود. آن لحظه هیچ فکر نمیکردم که روز تلخی خواهد آمد که من این آواز را به یاد پیام نام بگذارم و آنرا به یاد او بخوانم. اینک سالهاست که هرگاه که بر فراز تپه های شمال خانه ام میروم تا پیاده روی کنم در بازگشت سری هم به پیام که آرامگاهش در میان سبزه زاران و درختهای کاج سر به فلک کشیده و گلهای رنگارنگ آن سامان است میزنم و لختی به عکس و چهره ی زیبای او نگاه میکنم و همین آواز را که دوست داشت برایش میخوانم و برای روانش آرزوی آرامش میکنم.

 

آفرین بر دامانی که چنین فرزندی را در خود پرورید و نفرین بر این چرخ گوژپشت که نه چشمان حسود و زشتش یارای دیدن صورت زیبای پیام را داشت و نه نهاد پلیدش تحمل سیرت دلپذیر او را. در مسلخ عشق جز نکویان نکشند! یاد او همیشه در دل من خواهد ماند و این آواز شاید اندک مرهمی باشد بر دل دردمند خانواده و دوستانش.

 

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد                   باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

طوطیی رابه خیال شکری دل خوش بود                    ناگهش ســـــیل فنانقش امل باطل کرد

نورچشمان من آن میوه ی دل یادش باد                    که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ســــــــــــاربان بار من افتاد خدا را مددی                    که امید کرمم همره این محمـــــــل کرد

روی خاکی و نم چشــــــم مرا خوار مدار                    چرخ فیروزه طربخــــانه از این کهگل کرد

آه و فریاد که از چشم حســـــود مه چرخ                    زیر گل ماه کمـــــان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شـــــد امکان حافظ                    چه کنــــــــــــــم بازی ایام مرا غافل کرد

 

با جسارت بسیار این دو کلمه را تغییر داده ام. با پوزش از خواجه ی بزرگوار.

این غزل و چند غزل دیگر هستند که حافظ در سوگ از دست دادن فرزند دلبند خویش سروده است. ظاهرا" آن فرزند بیمار میشود و حافظ در اثر گرفتاری های زندگی به موقع اقدام نمیکند و او را به پزشک نمیرساند و آن دردانه از کف میرود. به همین دلیل در بیت آخر، خود را مورد شماتت قرار میدهد و از اینکه با فوت کردن امکانات موجود، آنچه بایستی انجام میداده نداده است، خود را مقصر میداند. 

 

عشق نهان( شعر از صفای اصفهانی، آهنگ در دشتی از ؟ )

عشق نهان

 

دل بردی از من به یغمــــــــــــــا ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من

 

عشق تو در دل نهان شـــد دل زار و تن ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شــــــــــــد از بار غم پیکر من

 

میسوزم از اشتیاقت در آتشــــــــــــــــــــم از فراقت

کانون من سینـــــــــــــه ی من سودای من آذر من

 

بار غم  عشق او را گردون نیـــــــــــــــــــــارد تحمل

چون میتواند کشــــــــــــــــــیـدن این پیکر لاغر من

 

اول دلم را صفا داد آئینــــــــــــــــــــــه ام را جلا داد

آخر بباد فنا داد عشق تو خاکســــــــــــــــــــتر من

آخر بباد فنا داد عشق تو خاکســــــــــــــــــــتر من

سفر کرده(شعر: معینی کرمانشاهی، آهنگ در چهارگاه از زنده یاد علی تجویدی)

 

 

 سفر کرده

 

کجا سفر رفتی

که بی خبر رفتی

اشکم را چرا ندیدی، از من دل چرا بریدی

پا از من چرا کشیدی که پیش چشمم ره دگر رفتی

 

بیا به بالینم

که جان مسکینم

تاب غم دگر ندارد، جز بر تو نظر ندارد

جان بی تو ثمر ندارد مگر چه کردم که بی خبر رفتی

 

چه قصه ها که از وفا گفتی با من

تو بی محبتی کنون جانا یا من

تو چنان شرر بخدا خبر ز خدا نداری

رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری

 

سوز دلم را تو ندانی

آتش جانم ننشانی

 

با غمت در آمیزم از بلا نپرهیزم

پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم

 

رو بتو کردم بخدا خو بتو کردم که هم آغوش تو باشم

دل بتو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم(*)

 

چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد

به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

 

رو بتو کردم بخدا خو بتو کردم که هماغوش تو باشم

دل بتو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم

 

چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد

به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

 

رفتی و صبر و قرار مرا بردی، بردی

طاقت این دل زار مرا بردی، بردی

 

                                                         *****************

 

این آواز را به یاد عزیزی خوانده ام که سه سال پیش در چنین روزهایی بی خبر و شتابان بار سفر بر بست و بی مونس و تنها به سفری بی بازگشت رفت. سفری در دل خاک.

 

پدرم از دوستداران راستین بانو دلکش و آوازهای دلنشین او بود. کمتر اتفاق میافتاد که برای امور شغلی  به تهران برود و از کنسرت ایشان دیدن نکند و در بازگشت با تعریف های شیرینش دل مرا که آنوقت کودک یا نوجوانی ده پانزده ساله بودم "آب" نکند!

 

همین اواخر که برای دیدن ما به اینجا آمده بود، و آه، چه اوقات خوشی را با هم در تپه ماهور های اطراف خانه و بر لب دریای آرام و کنار دریاچه ها میگذراندیم، گاهگاهی برایش تصنیف هایی از دلکش میخواندم و میدیدم که چقدر لذت میبرد و به یاد ایام گذشته اش میافتد. من نیز غرق در لذت و نشاط میشدم. یکروز بمن گفت وقتیکه من درگذشتم هر زمان که میخواهی برایم فاتحه ای بخوانی تصنیفی از دلکش بخوان که اگر نوایی روح مرا شاد کند تنها همان است و بس. مبادا به زبانی برایم فاتحه بخوانی که من معنی اش را ندانم! آفرین بر نظر پاک و دل آویزش باد!  

 

منهم منبعد هر وقت که آوازی از این بانو در این صفحات بخوانم حتما" به یاد آن عزیز خواهد بود. تصنیف بالا را، اما، از زبان مادرم خوانده ام.  شاید از شیراز این صدا را بشنود و اندک مرهمی باشد بر دل دردمندش.

 

                                                     ****************

 

آن یار کزو خــــــــــــــــــانه ی ما جای پری بود                سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شـــــــــــهر ببویش                بیچاره ندانست که یارش ســــــفری بود

تنــــــــــــها نه ز راز دل من پرده برافتـــــــــــاد                 تا بود فلک، شیـــــوه ی او پرده دری بود

منظور خردمنـــــــــــــــــــد من آن ماه که او را                 با حسن ادب شیــوه ی صاحبنظری بود

از چنگ منش اختـــــــــــــــر بد مهر به در برد                 آری چکنم دولت دور قمـــــــــــــــــری بود

عذری بنـــــــــه ای دل که تو درویشی و او را                 در مملکت حسن سر تاجـــــــــــوری بود

خوش بود لب آب و گل و ســـــــبزه و نسرین                 افسوس که آن گنج روان رهگــــذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشـک که گل را                  با باد صبا وقت ســـــــحر جلوه گری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد                  باقی همــــــه بیحاصلی و بیخبری بود! (حافظ)

 

 آن روز، این حرف پدرم مرا به یاد گفته ی تاریخی آن بزرگمرد سیستانی انداخت، رویگری که غرورش هفت آسمان را زیر پا داشت : وقتیکه سفیر خلیفه ی بغداد برایش نامه ای آورده بود چون نامه را باز کرد و دید که به عربی نوشته شده است آنرا جلوی پای سفیر انداخت و گفت اینرا بردار و ببر بده به خلیفه ات و از قول من به او بگو که مرتبه بعد وقتیکه میخواهد برای من نامه بنویسد به زبانی بنویسد که من آنرا میفهمم، و متعاقب آن لشکری کشید از سیستان به بغداد تا برود و دمار از روزگار خلیفه و خلافت در آورد. به حوالی اهواز که رسید، افسوس که آن بیماری هولناک به جانش چنگ انداخت و مرگ امانش نداد و همانجا نقاب در خاک کشید. اگر زنده مانده بود شاید عزت از دست رفته ی ایرانیان خیلی زودتر به آنها بر گشته بود و ما مجبور نبودیم چند صد سال دیگر آن خفت تاریخی را تحمل کنیم.

 

(*) باعث تاسف است که در بازخوانی این تصنیف، این بیت حذف شده و بیت دیگری جانشین آن گردیده است. باز نمیدانم که خواننده خود راسا" و با میل خویش چنین کرده است یا این نیز از تراوشات فکری چند مدیر و ممیز کج طبع و کوردل است که بیتی چنین لطیف و پر احساس را منحصرا" به این علت که شاعر در آن حرف از قدح نوشی و هم آغوشی زده است گرفتار تیغ سانسور کرده اند. گویی در ذهنیت این افراد هر گونه قدح نوشی و هم آغوشی مربوط به شکم و زیر شکم است که چنین بیمارگونه رفتار میکنند.  برای چنین ذهن هایی مشکل است بفهمند که این هم آغوشی بمعنی همدلی و همدمی است، بمعنی همراه هم شدن و یکی شدن است که از زمان آدم و حوا تا به امروز هدف غایی پیوند دو انسان بوده است. برای چنین ذهنهایی تفاوتی میان این هم آغوشی و هم آغوشی واعظ و زوجه صیغه ای اش نیست.  شاعر میخواهد در شعرش رابطه لطیف  و پاک عاشق و معشوق را ترسیم کند. او میخواهد در شعرش که چون می صافی است رازی را باز گوید که انصافا" به زیباترین شکل ممکن از عهده بر آمده است. شعرای دیگر هم اینکار را کرده اند. شاید بتوان گفت که شیخ سعدی استاد بی بدیل این هنر ظریف شعری است. ببینید با چه پاکیزگی و حیا و لطافتی قامت یارش را به باغ دلگشایی که فقط میتوان در آن تفرج کرد و بس و سینه های برجسته ی او را به دو سیب که بر آن درخت قامت سبز شده اند تشبیه میکند که با آنکه تمام حرفش را میزند و جذابیت های یارش را بیان میدارد معهذا هیچگونه احساس آلوده ای در خواننده ایجاد نمیکند:

 

باغ تفرج است و بس میوه نمیدهد به کس

جز به نظر نمیرســـــد سیب درخت قامتش  

( یعنی جز سیب درخت قامتش چیز دیگری به نظر نمیرسد)

 

حالا اگر شخصی با یک ذهن بیمار و مسموم بخواهد برداشت آلوده ای از بیت بکند و از منجلاب افکار ناپاکی که خود در آن غوطه ور است مشتی هم به شعر و شاعر بپاشد، ما دیگر چه کاری از دستمان بر میاید که بکنیم؟ هیچ.

 

شاعر ما هم کار دیگری غیر از آنچه که سعدی یا دیگران کرده اند نکرده است، پس چرا باید اینطور مغضوب واقع شود؟ تازه مگر قدح نوشی بد است؟ که گفته بد است؟ از کجا معلوم آنکه گفته بد است حرفش درست باشد؟ مگر این همان قدحی نیست که حافظ حتا "ثلاثه" آنرا مینوشیده و شما هم قبولش دارید؟ مگر هم آغوشی گناه است؟ موهبتی است که خدا به عاشق و معشوق داده است تا آنها از آن استفاده کنند وراز های دل خویش را در گوش یکدگر نجوا کنند و لذت ببرند.  "بحث شیرین" که با هم نکرده اند! و خداوند بسیار بخشنده است: موهبت هم آغوشی را داده به عشاق و بحث های شیرین را هم گذاشته برای شما!  

 

 بدبختی این است که قیچی هم در دست همین کج طبعان و کوردلان که عاجز از فهم این زیبایی ها هستند  میباشد و معمولا"  همین ها هم هستند که تصمیم ها را میگیرند. معلوم نیست تکلیف بقیه ی مردمی که سالم فکر میکنند و شعر را به همان شکلی که بوده است میخواهند بشنوند و از آن لذت ببرند چیست.

 

       ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه تست          عرض خود میبری و زحمت ما میداری.

 

بگذریم. من شعر را به هر حال به همان شکل اصلی اش خواندم که میپسندم و پدرم دوست داشت و در این راه مدد از خواجه حافظ بزرگوار گرفتم که فرمود:

                                                 

                 ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم                           یا جام باده یا قصه کوتاه!

 

فریب زاهد(حافظ، آهنگ در دشتی از آقای حسن یوسف زمانی)

 

مزن بر دل ز نوک غمزه تیـــــــــرم                           که پیش چشم بیمارت بمیــــــرم

قدح پر کن که من از دولت عشــق                           جوانبخت جهانم گر چه پیـــــــرم

قراری کرده ام با میفروشـــــــــان                           که روز غم بجز ساغر نگیــــــــرم

چنان پر شد فضای سینه ازدوست                           که فکر خویش گم شد از ضمیرم

مبادا جز حساب مطرب و مــــــــی                          اگر نقشی کشد کلک دبیــــــــرم

چو طفلان تا به کی زاهـــــد فریبی                           به سیب بوستان و شهد و شیرم

خوشــــــــــــا آندم کز استغنای مستی                            فراغت باشد از شاه و وزیـــــــــــــــرم

من آن مرغم که هر شــــام و سحر گاه                            ز بام عرش می آید صفیـــــــــــــــــرم

در این غوغا که کس کس را نپرســـــــد                            من از پیر مغان منت پذیـــــــــــــــــرم

نصاب حسن در حـــــــــــــد کمال است                            زکاتم ده که مسکین و فقیـــــــــــــرم

چو حافظ گنج او در سینـــــــــــــــه دارم                            اگر چه مدعی بیند حقیــــــــــــــــــرم

 

 

یادداشت: این غزل زیبای حافظ را بسیاری با آوازهایی دلنشین خوانده اند و هر کس هم بنا به ذوق و سلیقه ی خود نامی بر آن نهاده است: یکی آنرا چشم بیمار گفته، دیگری آنرا دولت عشق خوانده، سومی آنرا تیر غمزه نامیده است و همین طور... منهم دلم خواست آنرا  "فریب زاهد" بنامم چرا که زمانه ی ما زمانه ی فریب زاهد است و کشور بلا زده ی ما قرن ها است که اسیر این فریب است. آن بیتی را هم که دیگران ملاحظه کردند و نخواندند و من آنرا یکی از شاه بیتهای غزل میدانم به آوازم افزودم. تا که قبول افتد و که در نظر آید!

 

این غزل(و چند غزل دیگر)که حافظ در سنین پیری و کهولت و پختگی عقلی و فلسفی خود سروده از دوران نوجوانی برای من جذابیت خاصی داشته است. میبینم مسلمانی چنین پایبند اصول، که حافظ بود و  کمتر کسی را در این تردیدی است، در اواخر عمر طوری تغییر میکند، واقع نگر میشود و از عالم احساس بدر می آید و تکیه بر عقل میکند که نسبت به بعضی از معتقدات اساسی خود سر به شورش بر میدارد. به عنوان مثال در همین غزل، بهشت را که نمادی از معاد است و متعاقب آن نصیب میشود  یک فریب میداند، یعنی اصلی از سه اصول پایه ای را زیر پا میگذارد و بر زاهدان عصر خود و همه ی عصر ها نهیب میزند که دیگر بس است مرا چون کودکان با وعده و وعید های دروغین فریب دادن و به امید رسیدن به بوستان بهشت و سیبستان های آن و جوی هایی که در آنها شیر و عسل جاری اند ! مرا از این دنیا و همه ی نعمتهای شیرین آن محروم کردن و به بهشتی خیالی که نه خود دیده اید و نه کسی دیگر آنرا دیده است و بقول خیام آیا به آن برسی یا نرسی وعده دادن. بگذارید اگر دیناری به کف آرم(*) آنرا همین جا و در همین جهان صرف مطرب و می کنم و شاد نوشم و شاد زی ام و منتظر وعده های دروغین و فریب آلود شما در بهشت نشوم.

 

یا در جای دیگر با اشاره به همین موضوع میفرماید:

                              به خلدم دعوت ای زاهد مفرما   که این سیب زنخ زان بوستان به

 

این واقع نگری اگر در سن پیری هم برسد بهتر است که هرگز نرسد. هر چند برای عالم زیر خاک فرقی نمیکند که ما دانا به آنجا رویم یا نادان ولی به نظر من بهتر است که آدم بداند و بمیرد تا آنکه نداند و بمیرد!

 

(*)بگذارید اگر دیناری به کف آرم معنی این مصرع است: اگر نقشی کشد کلک دبیرم. در گذشته حقوق و مستمری ماهیانه شعرا و نویسندگان از طرف دربار پادشاهان و امرا تامین میشد. دبیران دربار کار حسابداری دربار را هم انجام میدادند. آنها برگه هایی شبیه به سفته های امروزی به شعرا و نویسندگان میدادند که آنها بروند و از خزانه دربار حقوق خود را دریافت کنند. این برگه ها حتما" باید به امضای دبیران میرسید تا معتبر شوند. اگر نقشی کشد کلک دبیرم یعنی همینکه اگر دبیر با قلم خود( کلک )امضایی بکند( نقشی کشد )و من حقوقم را دریافت کنم( مبادا که آنرا جز در راه مطرب و می در راه دیگری خرج کنم). حافظ جای دیگر در همین رابطه میفرماید: وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید. وظیفه یعنی حقوق ماهیانه، اگر برسد باید آنرا خرج گل و شراب کرد( که گل و شراب علاوه بر معانی اختصاصی خودشان، کنایه از شاد زیستن و لذت بردن از همه ی آن مظاهر و امکاناتی است که در این دنیا در دسترس بشر قرار گرفته است).

 

 

آیا امیدی هست باز بر دمیم؟(خیام، شهبازیان)

 

ای کاش که جای آرمیــــــدن بودی                           یا این ره دور را رسیـــــدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک                           چون سبزه امید بر دمیدن بودی

                                                                                                        (خیام)

ماجرای شیخ و فقیر

 

 

قطعه ی زیر از شاعری است به نام لطفعلی آذر(بیگدلی) که در حدود 285 سال پیش در اصفهان به دنیا آمد و نزدیک به شصت سال عمر کرد و در قم وفات یافت و در همانجا به خاک سپرده شد. وی از جمله شعرایی است که همراه با هاتف و مشتاق و شعله و غیره نهضت بازگشت در ادب پارسی را آغاز کردند. در اواخر عمر به تصوف و عرفان گرایش پیدا کرد و اشعارش رنگ عرفانی بخود گرفت. از مهمترین آثار او تذکره ی آتشکده ی آذر است که نوشتن آن در حدود سی سال از وقت شاعر را گرفت و او آنرا به کریمخان زند هدیه نمود.

 

به شیخ شهر فقیری گرسنه برد پناه(*)            بدان امید که از لطف خواهـــــدش خوان داد

هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت            که گر جواب نگفتـــــــــــــــی نبایدت نان داد

نداشت حال جدل آن فقیر و شیخ غیــور              ببرد آبش و نانش نداد تا جــــــــــــــــان داد

عجب که با همـه دانایی این نمیدانست             که حق به بنـده نه روزی به شرط ایمان داد

من و ملازمت آستـــــــــــــــــان پیر مغان              که جام می به کف کافر و مسلمـــــــان داد

 

قابل توجه شیوخ مملکت ما که بیست سی سال است  زندگی را بر همه ی ایرانیانی که با آنها موافق نیستند (از مسیحی گرفته تا کلیمی و بهایی و زردشتی و حتی مسلمانهایی که طور دیگری فکر میکنند) سخت کرده اند و آنها را از بسیاری از مواهب اجتماعی محروم ساخته اند و با همه ادعایی که در فضل و دانایی دارند این نکته ساده را که آذر بیان میدارد در نیافته اند که اگر خدا هم میخواست به بندگانش به شرط آنکه به او ایمان آورند روزی بدهد آنوقت معلوم نبود چند نفر در این دنیا زنده میماندند!

 

(*) مصرع اول در اصل اینطور بود:" به شیخ شهر فقیری ز جوع برد پناه" که من جسارت کرده ام و آنرا به این شکل نوشته ام. من در این وبلاگ خصوصی اینکار را گاهگاهی خواهم کرد و علت آنرا نیز در سر فرصت خواهم گفت. عجالتا" خواننده گرامی باید به آن مطلقا" به عنوان یک سلیقه ی شخصی نگاه کند مگر آنکه خود نیز آنرا بپسندد و با آن موافق باشد.

 

 

اشک مهتاب( شعر از سیاوش کسرایی، آهنگ در دشتی از حسن یوسف زمانی)

 

 

 

بمن گفتی که دل دریا کن ایدوست             همــــــــــه دریا از آن ما کن ایدوست

دلم دریا بکـــــــــــــردم در کنارت (*)            مکش دریا به خون پروا کــن ایدوست

 

کنار چشمـــــــه ای بودیم در خواب             تو با جامـــــــــی ربودی ماه (و) از آب

چو نوشیدیم از آن جــــــــــام گوارا              تو نیلوفر شدی من اشک مهـــــــتاب

 

تن بیشه پر از مهتابه امشـــــــــب               پلنگ کوه ها در خوابه امشـــــــــــب

به هر شاخی دلی سامان گــرفته               دل من در تنم بی تابه امشــــــــــب

 

بمن گفتی که دل دریا کن ایدوست             همــــــــــه دریا از آن ما کن ایدوست

دلم دریا بکـــــــــــــردم در کنــــــارت             مکش دریا به خون پروا کــن ایدوست

 

(*)یادداشت:

                                                                       

افسانه شیرین(شعر: بهادر یگانه، آهنگ در بیات اصفهان: همایون خرم)

 

افسانه شیرین

 

ای بیوفا راز دل بشنو از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

 

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مپوش پیش چشم ترم بهر دیدن او راه دیده مگیر

 

                                                 ******

دل دیوانه ی من بغیر از محبت گناهی ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم

بجز این اشک سوزان دل نا امیدم* گواهی ندارد خدا داند

 

                                                  ******

ای بیوفا راز دل بشنو از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

 

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مپوش پیش چشم ترم بهر دیدن او راه دیده مگیر

 

                                                  ******

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو

 سرم دارد شور جاودانه ی تو

روی دل بود بسوی آستانه ی تو

 

چو آید شب در میان تیرگی ها

گشاید پر روح من به شور وغوغا

رو کند چو مرغ وحشی سوی خانه ی تو

 

                                                  ******

ای بیوفا راز دل بشنو از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

 

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مپوش پیش چشم ترم بهر دیدن او راه دیده مگیر

 

 

یاد داشت: این تصنیف لطیف و پر احساس با شعری چنین روان و زلال، با واژه های زیبای فارسی و با آهنگی چنان دلنشین و روح نواز که انصافا" هر سطرش را نقاش هنرمندی میتواند به شکل تابلویی زیبا در آورد، از یکی از برنامه های گلها بخاطر دارم. نمیدانم چرا این تصنیف در میان ایرانیان اینقدر مهجور مانده است. هر جا و به هر مناسبتی که آنرا در جمع ایرانیان میخوانم، غالبا" از آن اظهار بی اطلاعی میکنند. واقعا" حیف است!

 

این آواز را به همه ی آنهایی که روزی روزگاری دل شان در گرو عشق محبوبی بوده است یا اینک هست و نیز به همسرم که از میان تمام آواز های عاشقانه ای که برایش خوانده ام افسانه ی شیرین را بیشتر دوست دارد تقدیم میکنم. امیدوارم لذت ببرند.

 

(*) فکر میکنم "دل بیگناهم" مناسب تر از "دل ناامیدم" باشد چرا که گواه بکار بیگناه میاید نه بکار ناامید.  نیز این بیگناه است که(در مسلخ) اشک میریزد. ناامید الزاما" گریه نمیکند و اشک نمیریزد. گذشته از اینها، عاشقی که محبوبش در کنارش است و غمگسارش است و قرار است تا سحر هم سایه از سرش بر نگیرد دیگر چرا ناامید باشد؟!

 

 

همه زاهد ریایی( شعر از: فخرالدین عراقی، آهنگ در همایون از ؟)

 

 

 

ز دو دیده خون فشـــــــــــانم ز غمت شب جدایی      چکنم که هست اینـــــــــها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آســـــــتانت       که رقیب در نیـــــــــــــاید به بهانه ی گدایی

مژه ها و چشم یارم بنظر چنان نمـــــــــــــــــــــاید       که میان سنبلستان چرد آهــــــوی ختایی

ســـــر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلــــــــــشن       که شنیده ام ز گلها همه بوی بیــــــوفایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشـــــه باز است       به امید آنکه شاید تو به چشـم من در آیی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این       که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهـــــــــــــــــم ندادند       که تو در برون چــه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتـــــــم همه پاکـــــــــــــــــباز دیدم       چو به صومعه رســــــــیدم همه زاهد ریایی

در دیر میــــــــــــــزدم من که ندا ز در در آمـــــــــــد       که درآ درآ عراقـــــــی که تو هم از آن مایی

دلم گرفته ایدوست(شعر از خانم سیمین بهبهانی، آهنگ در همایون از آقای محمد جواد ضرابیان)

   

 

نبسته ام به کس دل، نبسته کس بمن دل، چو تختــــه پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک، به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در ســـــبویی، که تر کنم گلویی بیاد آشـــــــــنا من

                                                             که تر کنم گلویی بیاد آشــــــــــنا من

 

ستاره ها نهفته اند در آسمان ابری دلم گرفته ایدوست هوای گریه با من، هوای گریه با من

                                                                       دلم گرفته ایدوست هوای گریه با من

 

                                                *******************

 

جانا سخن از زبان ما میگویی. 

این شعر دلنشین با واژه های زیبای فارسی و آهنگ روح نواز آن،شرح حال و روزگار بسیاری از آدمهایی است که هر یک به دلیلی مجبور بوده اند که از شهر و دیار خود دل کنده و همه ی دلبستگی های آنرا پشت سر بگذارند و برای رسیدن به مکانی امن و آرامشی نسبی به دیاری کوچ کنند که غالبا" دل بستن به آن دیار و ریشه دواندن در خاک آن برای شان بسیار دشوار و گاه غیر ممکن است. همه ی تار و پودشان با محیط اطراف سست است و با وجود همه ی رفاه مادی و آرامش فکری که ممکن است بدست آورند، از آنهمه مواهبی که به نظر میرسد به آنها بسیار نزدیک است بسی دورند و همه ی آن علائق و دلبستگی هایی که از آنها بسیار دور اند،  شب و روز با آنهاست و با آنها زندگی میکنند و گویی از دل به سینه ها یشان نزدیک تر اند.

 

چقدر سخت است احساس تعلق به هیچ جا نداشتن و چون تخته پاره ای بر امواج، هر دم به این سو و آنسو رفتن. باید یا رومی روم شد یا زنگی زنگ ماند!

 

 

ساز شکسته(شعر از محمود ثنایی، آهنگ در چهار گاه از دلکش)

 

دیگر از تو بانگ طرب، کی برخیزد نیمه ی شب

از چه تو بستی لب ز سخن، ساز شکسته چون دل من

 

ننوازد کس دگر ترا در دل شبها

که نیاید از دلت چرا ناله ی گیرا

 

مرو از پیش نظر تا که مگر از دل نروی

بفکن ناله مگر چون دل من پر خون نشوی

 

ساز شکسته دگر از چه فغان نکنی

ساز شکسته غم دل تو بیان نکنی

 

یاری یادت نکند زانکه دگر خود ز نظر دوری

لب بر بستی که دلی چون دل من شب نزند شوری

 

نه مونسی نه آشنایی، نه دلبری نه دلربایی

مهجوری، شیدایی، رسوایی، در این کنج تنهایی

نه خیالی، نه وصالی، نه امیدی، نه به دل از عشقی سودایی

 

 ساز شکسته دگر از چه فغان نکنی

ساز شکسته غم دل تو بیان نکنی

 

یاری یادت نکند زانکه دگر خود ز نظر دوری

لب بر بستی که دلی چون دل من شب نزند شوری

 

نه مونسی نه آشنایی، نه دلبری نه دلربایی

مهجوری، شیدایی، رسوایی، در این کنج تنهایی

نه خیالی، نه وصالی، نه امیدی، نه به دل از عشقی سودایی

 

 یادداشت :بانو دلکش این تصنیف را در سال 1335 خواند یعنی سه سال پس از سقوط حکومت ملی دکتر محمد مصدق.

 

من وقتیکه نوجوان بودم این تصنیف را از حفظ داشتم و گاهگاهی آنرا میخواندم و از آن هم بسیار لذت میبردم. یکروز که در خانه در حال خواندن آن بودم پدرم از اتاق دیگر شنید. مرا صدا کرد و با علاقه ی فراوان از من پرسید که:" آیا آنچه را که میخوانی معنی اش را هم میدانی؟". من جواب دادم البته که میدانم. پدرم از من خواست که شعر را برای شان معنی کنم. منهم همان معنی کلمه به کلمه را که هر فارسی زبانی از این شعر میفهمد بیان کردم. گفتم : نوازنده ای سازش شکسته است لذا غمگین به گوشه ای نشسته و با ساز شکسته ی خود درد دل میکند و نسبتا" هم روشن است که چه میگوید. به سازش میگوید که چرا چون دل من شکسته شدی تا دیگر هرگز از تو بانگ طرب و آوای دلنشینی به گوش نرسد. بعد از این کسی تو را نخواهد نواخت چرا که دیگر ناله ی گیرایی از تارهایت بر نخواهد آمد...

 

پدرم ضمن آنکه حرفهای مرا تایید کرد گفت که این معنی ظاهری شعر است. شعر یک معنی باطنی هم دارد که به سرعت قابل درک نیست و بعد برایم توضیح داد که این شعر را شاعری گمنام به نام محمود ثنایی( با نام مستعار شهر آشوب ) که از دوستداران مصدق و از پیروان راه آن مرد بزرگ بود سروده است. اشاره شعر نیز دقیقا" به خود دکتر مصدق است. ثنایی در شعرش روزهای پس از کودتا را مرور میکند و مصدق را پس از سقوط به یک "ساز شکسته" تشبیه میکند که در حادثه ی تلخ کودتای 28 مرداد سال 1332 به خانه اش تبعید میگردد و در آنجا گوشه گیر میشود.

 

او (با غصه)خطاب به دکتر مصدق میگوید که چرا ساکت شده ای و دیگر از تو صدای اعتراضی بر نمی آید. اینسان که تو در خانه شده ای و از نظر ها دور گشته ای، زود باشد که از دلها بروی و دیگر کسی یادت نکند. چرا بر نمی خیزی و فریاد نمیکنی و از غمها و درد های مردم سخنی نمی گویی تا دلهای بیشتری( در سیاهی و ظلمت )خون نشوند...

 

اما گویی شاعر خیلی زود از گفته های خود پشیمان میشود و باز خطاب به مصدق میگوید که :"نه، شاید هم حق با تو باشد که از خویش گذشته ای و در کنج این تنهایی( در احمد آباد )بدون هیچ مونس و آشنایی و بدون هیچ امید وصالی لب فرو بسته ای و ساکت شده ای تا خونهای زیادتری بر سنگفرشها ریخته نشود و دلهای بیشتری شبها را در شور و التهاب به صبح نرسانند.

 

پدرم میگفت که خانم دلکش خود از دوستداران و پیروان دکتر مصدق بود و ایشان حتی گمان میکردند که خانم دلکش عضو جبهه ی ملی هم بوده باشد. آهنگ این تصنیف را نیز خانم دلکش خودشان ساخته اند و هم خود آنرا خوانده اند.

 

 

                                                          *************

آخرین باری که خانم دلکش را دیدم در حدود پنج سال پیش بود که برای اجرای کنسرتی به ونکوور آمده بود. خیلی شکسته و خسته به نظر میرسید. در حدود هشتاد سال داشت و تنها توانست چهار پنج تصنیف اجرا کند و دنباله ی کنسرت را به دست خانم دیگری سپرد که از قبل همراهش آمده بود تا کمکش کند. به شهردار شهر هم از آمدن خانم دلکش اطلاع داده بودند. ایشان هم با مطالعه ی زندگینامه ی خانم دلکش چند دقیقه ای در ابتدای برنامه به روی صحنه آمدند و از این بانو تقدیر کردند. شب خیلی زیبایی بود. افسوس که دلکش آنقدر پیر و ناتوان شده بود. او خواننده ای مردمی بود و همه ی عمر را برای مردم آواز خواند. بر خلاف برخی دیگر از هنرمندان، هرگز سر بر آستان کاخها نگذاشت و دست بر حلقه ی درهایشان ننهاد و همواره در میان مردم ماند. دربار هم او را دوست نداشت و حتی در رادیو هم به او آنقدر میدان ندادند تا با آن صدای دلنشین در برنامه های وزین گلها آواز بخواند. این را هم از او دریغ کردند. یادش گرامی باد.

 

یاد دکتر محمد مصدق هم گرامی باد. دو شب پیش که داشتم این آواز را ضبط میکردم 28 مرداد بود. درست 53 سال بعد از آن حادثه ی تلخ و ناگوار. حالت مخصوصی داشتم بویژه که چند ماه قبل هم نمایشنامه ی زیبایی در ونکوور از آقای علامه زاده  در باره ی مصدق دیده بودم که همچنان مرا تحت تاثیر   خود داشت. شرم، آنزمان که باید برمیخاستیم و از این مرد بزرگ پشتیبانی میکردیم کوتاهی نمودیم تا سیاهی بر سپیدی ظفر یافت و در پی آن، دو فصل سخت و تلخ بر تاریخ کشور ما رقم خورد و شرم بر آن اهریمنانی که نه تنها نمیتوانند حضور مردان و زنان بزرگ را در میدانهای سیاسی ایران ببینند بلکه تحمل نام بزرگشان را هم ندارند و دایما" سعی در کمرنگ کردن نام آنها و خط مشی شان داشتند و دارند و این اندرز سعدی را نشنیده اند که فرمود:

 

                             بزرگش نخوانند اهل خرد        که نام بزرگان به زشتی برد

 

صدماتی را که ما امروز داریم تحمل میکنیم نتیجه ی همان کوتاهی است. به قول ناصر خسرو، از ماست که بر ماست.

 

                                                               ************

 

این داستان زیبا و عبرت آموز را هم سالها پیش پدرم از دکتر مصدق برای من گفت. نمیدانم ایشان آنرا در جایی خوانده بودند یا از همرزمان خود شنیده بودند که برای من نقل کردند. من منبع آنرا نمیدانم ولی اگر کسی میداند لطف کند و مرا مطلع نماید تا آنرا قید نمایم.

 

میگویند وقتیکه دکتر مصدق به نمایندگی از طرف ایران در دادگاه لاهه ظاهر میشد، صبح یکی از روزهای پایانی دادگاه، چند دقیقه زودتر به دادگاه میرود و بجای آنکه روی صندلی خودش که روزهای قبل هم بر آن می نشست بنشیند، آنروز بر صندلی نماینده ی انگلیس می نشیند. نماینده ی انگلیس هم وارد دادگاه میشود و وقتیکه میبیند مصدق بر روی صندلی او نشسته است از ایشان خواهش میکند که برخیزند و به سرجای خودشان بروند. مصدق قبول نمیکند و میگوید که دوست دارد امروز روی آن صندلی بنشیند و به نماینده ی انگلیس میگوید که ایشان نیز میتوانند بروند و روی صندلی او بنشینند! نماینده ی انگلیس هم نمیپذیرد و میگوید که این صندلی ها از طرف دادگاه تعیین شده اند و در روزهای قبل هم هر کس سر جای  خودش می نشست و هیچ مشکلی هم نبود، امروز هم باید مثل روزهای قبل باشد و باز از دکتر مصدق میخواهد که بلند شود و به سر جای خود برود. دکتر باز قبول نمیکند. از نماینده ی انگلیس اصرار و از مصدق انکار.

 

 کم کم صدای آنها بالا میگیرد و حالت مشاجره پیدا میکند و دکتر مصدق سخت به صندلی میچسبد تا مبادا کسی او را از آنجا بلند کند. در خلال این مدت سایر اعضای دادگاه از رییس و هیئت منصفه گرفته تا تماشاچیان کم کم وارد دادگاه شده بودند و همه ناظر بر مشاجره ی مصدق و نماینده ی انگلیس بر سر صندلی بودند. بالاخره نماینده انگلیس حل مشکل را به رئیس دادگاه حواله میدهد. رئیس دادگاه هم با تعجب از کار مصدق به ایشان میگوید که اینجا صندلی نماینده ی انگلیس است که همه روزه روی آن می نشستند و هیچ دلیلی وجود ندارد که امروز شمابر روی آن بنشینید. خواهش میکنم بلند شوید و به سر جای خود بروید. مصدق آرام بلند میشود و رو به همه میکند و میگوید:" خانمها و آقایان، من امروز فقط به مدت چند دقیقه مساحتی به اندازه ی یک صندلی و فقط یک صندلی از دولت انگلیس اشغال کردم. خودتان شاهد بودید و دیدید که نماینده آن دولت چه سر و صدا و جنجالی براه انداخته و دادگاه را به هم ریخته است. اینها سالها است که تمام مملکت ما را اشغال کرده اند و همه ی منابع آنرا به غارت میبرند تازه به ما  میگویند که ساکت باشید و صدای تان هم در نیاید. آیا این منصفانه است؟ و بعد بلند میشود و میرود  سر جای خود مینشیند."

 

نمیدانم آیا این داستان درست است یا نه چون همانطور که گفتم از منبع آن اطلاعی ندارم اما از نکته سنجی و تیز هوشی مصدق بعید نیست که چنین نمایشنامه ای را خود طرح کرده باشد تا با یک روش سیاسی سمبولیک، دولت انگلیس را در دادگاه بی اعتبار تر بسازد. همچنین روش ملایم و متین دکتر مصدق در مبارزه ی منفی با مخالفانش نیز این حدس را تقویت میکند که این داستان ممکن است درست باشد.

 

حالا مقایسه بفرمایید با دولتمردان کنونی کشور ما و روشهایی که آنها برای احقاق حقوق ایران در جهان بکار می برند. آنها آنقدر دور از منطق، خیالباف، و ناسازگارند که حتی اگر حرف شان هم درست باشد، هیچ دادگاهی حاضر نیست به آنها گوش بدهد در حالیکه حقوق ملت ما امروزه به شکلی دیگر و به همان اندازه و شاید هم بمراتب بیشتر زیر پا رفته و اینهمه هم که متاسفانه میبینید ایرانی در جهان بی اعتبار شده است. ملت های دنیا سال به سال پیشرفت میکنند ما پس از نیم قرن از دکتر مصدق رسیده ایم به دکتر احمدی نژاد.

 

            جای آنست که خون موج زند در دل لعل               زین تغابن که خزف میشکند بازارش

                                                                                                                        (حافظ)

 

گل گلدون من(شعر از فرهاد شیبانی، آهنگ در اصفهان از ؟)

 گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکــــــــــــرده فریاد

 

گل شب بو دیگــــه شب بو نمیده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

 

گوشه ی آسمون، شده رنگین کمون(1)، من مث تاریکی تو مثل مهتاب

گر نسیم از سر، زلف تو نگذره، کی سحـــــــــر میکنه بیدارم از خواب(2)

 

گل گلدون من، ماه ایوون من، از تو گشتم جدا چو ماهی از آب(3)

گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو، من شدم رودخونه دلم یه مــــــرداب

 

آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش میگیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتـــــاب تو برکه های آب آروم میمیره(4)

 

تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی میشکفه گل از گل باغ(5)

وقتی چشمات هم میاد دو ستاره کم میاد میســــــــــوزه شقایق از داغ

 

گل گلدون من، ماه ایوون من، از تو گشتم جدا چو ماهی از آب

گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو، من شدم رودخونه دلم یه مـرداب

                                       من شدم رودخونه دلم یه مـرداب

                                       من شدم رودخونه دلم یه مـرداب

 

یادداشت : این شعر با آهنگ بسیار دلنشین و زیبایش از جمله تصانیفی است که بیشتر ایرانیان، حتی نسلی که بعد از ساخته شدن آن به دنیا آمده اند به آن علاقه مندند و به مناسبت های گوناگون هم آنرا خوانده اند : از عشاق که در زیر نور مهتاب یا در ساحل رودی یا کنار برکه ی آبی در یک غروب آفتاب آنرا برای هم زمزمه کرده اند تا مردمی که به صورتهای دسته جمعی در کوه و دشت وصحرا روزی را به شب آورده اند و به آواز بلند آنرا برای شادی خود و دیگران خوانده اند.

 

شعر آن توسط آقای فرهاد شیبانی سروده شده ولی آهنگ آن به درستی معلوم نیست که از چه کسی است. من در این مورد دو کتاب دارم که یکی از آنها آقای فریدون شهبازیان و دیگری آقای فریبرز لاچینی را به عنوان آهنگساز معرفی کرده اند و من در این میان مانده ام که کدامیک آهنگساز اصلی این اثر هست. اینهم از ضعف های بزرگ فرهنگی و از مایه های تاسف است برای ما ایرانیان که در ثبت آثار گذشتگان مان بر خلاف ملل مغرب زمین که بسیار دقیق اند، بی اندازه سهل انگار و بغایت مسامحه کاریم. از کورش و داریوش نمیگویم که تاریخ تولد آنها را نمیدانیم! از انوشیروان و بزرگمهر هم حرف نمیزنم، حتی از سعدی و حافظ هم نمیگویم که تاریخ تولد و وفات آنها را بطور یقین نمیدانیم، اینها همه پیشکش، دارم از همین سی چهل سال پیش حرف میزنم! آهنگساز هنرمندی زحمت کشیده و اثر زیبایی خلق کرده که سی چهل میلیون ایرانی آنزمان آنرا با جان دل شنیده و لذت برده اند ولی امروز ما نام آن آهنگساز را یا نمیدانیم یا در آن تردید داریم. واقعا"جای تاسف است. اینهم یکی از آن عیبهایی است که ما باید در خود بر طرف سازیم اگر بخواهیم که در قافله ی تمدن مکانی شایسته برای خویش بیابیم.

 

اگر چه شعر و آهنگ این اثر با هم تلفیق عمیقی دارند و تواما" بر شنونده تاثیری شیرین و دلپذیر میگذارند با اینهمه شعر آن در چند نقطه، هم از نظر دستوری و هم از نظر مفهومی، متزلزل است و من هر وقت و به هر مناسبتی که آنرا میخواندم به آن نقاط ضعف که میرسیدم احساس راحت و دلپذیری نداشتم تا بالاخره یک روز تصمیم گرفتم که مطابق ذوق خودم اشکالات آنرا تا آنجا که میتوانم، و به شکلی که به اصل موضوع لطمه ای وارد نیاید و تغییر واژه ها مرا از منظور اصلی شاعر دور نسازد، بر طرف سازم تا دست کم خواندنش برای خودم راحت تر باشد.

 

1) خانم غانم میخواند: "گوشه ی آسمون، پر رنگین کمون..."

من فکر نمیکنم که رنگین کمان که همیشه از یک گوشه ی آسمان شروع میشود و در گوشه ی دیگری پایان میگیرد، یک گوشه ی آنرا  "پر"  کند. طول و عرض رنگین کمان در مقابل پهنا و وسعت آسمان آنقدر نیست که احساس پر شدن( حتی گوشه ای از) آنرا به ذهن وارد کند.

 

2) این مصرع در اصل چنین بوده است: "اگه باد از سر زلف تو نگذره من میرم گم میشم تو جنگل خواب"

من نمیدانم ترکیب  "جنگل خواب"  را از نظر دستوری باید جزء کدام دسته از  "اضافه ها" قرار داد. در تحقیقی که من کردم این ترکیب در هیچ دسته ای از اضافه ها به درستی جای نمیگیرد. شاید بتوان گفت به اضافه استعاری (مثل دست روزگار، چهره ی آزادی، پای سر، و غیره) نزدیک است اما باز هم برای ذهن غریب است. تا آنجا که من دیده یا خوانده ام، حتی در ادبیات سایر ملل، جنگل، سمبل یا نشانه ی انبوهی و/یا سبزی بوده است و خواب نه میتواند سبز باشد و نه انبوه. حتی اگر به این ترکیب با دیده ی اغماض هم بنگریم و آنرا قبول کنیم، باز این سوال برای من باقی میماند که چرا اگر باد از سر زلف معشوق نگذرد آنوقت عاشق میرود و در چنان جنگلی گم میشود. رابطه ی این دو با هم چیست؟

 

یادم می آید سالها پیش برنامه ای در رادیو ایران بود، گمان میکنم در صبح های جمعه، که در بخشی از آن هنرمندی به برنامه دعوت میشد و مصاحبه ای بین او و مجری برنامه صورت میگرفت. من گاهی که وقت داشتم این برنامه را گوش میکردم. در یکی از این برنامه ها خواننده ای(که نامش را فراموش کرده ام) دعوت شده بود و صحبت کشیده شد بر سر ترانه عامه پسندی که ایشان در آنزمان به تازگی خوانده بودند و در جایی از آن میگفتند :" موهات مث یه جنگله، ابروت کمون و خوشکله، هر جا میری یادت باشه بپا که زیر پات دله..." مجری برنامه از خواننده با کنایه و طنز پرسید که منظور شما از  "موهات مث یه جنگله" چیست؟ سبزی موهای معشوق یا انبوهی آن، کدامیک را به جنگل تشبیه کرده اید؟ موی یار که سبز رنگ یا انبوه نمیشود، یعنی اگر هم بشود، دیگر چنین مویی زیبایی ندارد( لااقل در عرف ادب فارسی)، پس این تشبیه برای چه صورت گرفته است؟ ایشان که واقعا" نمیدانست چه بگوید و شاید هم تا آن لحظه اصلا" به این موضوع و چنین سوالی فکر نکرده بود پاسخ داد که والله من نمیدانم. شاعری شعری گفته و آهنگسازی هم آهنگی بر روی آن گذاشته است(یا برعکس)و از من هم خواسته اند که آنرا بخوانم. منهم خوانده ام. اگر سوالی در مورد جزئیات کار دارید لطفا" از خودشان بپرسید!

 

برای من نیز ترکیب  "موهات مث یه جنگله"  همانقدر نامانوس است که ترکیب  "گمشدن توی جنگل خواب". بهر جهت من آنرا به این شکل که خواندم عوض کردم و بجای باد هم گذاشتم نسیم تا هم لطیف تر شود و هم با سحر تناسب بیشتری داشته باشد.

 

3) در اصل چنین بوده است :"گل گلدون من، ماه ایوون من، از تو تنها شدم چو ماهی از آب"

برای  "تنها شدن" حرف اضافه "بی" بکار میرود نه حرف اضافه "از"، به عنوان مثال میگوییم  "هفته ی پیش پدرم به مسافرت رفت. مادرم بی او تنها شده است، نمیگوییم مادرم از او تنها شده است". به این ترتیب بخش آخر مصرع باید میبود: "بی تو تنها شدم چو ماهی بی آب". در اینصورت از نظر دستوری اشکالش بر طرف میشد ولی در آواز، زیبایی اش را بخصوص در  "ماهی بی آب" از دست میداد.

 

4) در اصل چنین بوده است: "دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های آب بالا نمیره"

در این مصرع، شاعر نخست تابلویی بسیار زیبا و بدیع در ذهن خواننده ترسیم میکند: دره ای در یک شب مهتابی(با آسمانی صاف و پر ستاره)و برکه های آبی که در سطح دره پراکنده اند و  "گل مهتاب" که در حقیقت همان عکس ماه است که در آب این برکه ها انعکاس یافته و مانند گلی به نظر میرسد که بر سطح آب میلغزد، همگی با هم تصویری زیبا و دلفریب بوجود می آورند. حالا متناسب با مصرع اول که در آن میگوید "گل خورشید"  روی شاخه های بید دلش گرفته(و شادی زندگی و رمق حرکت را دارد از دست میدهد)، میخواهد در مصرع دوم نیز حالت و احساس گل مهتاب را هم بیان کند و بگوید که او اسیر این برکه ها شده و نمیتواند خود را از سطح آب بالا بکشد و نجات بدهد و لاجرم همانجا میماند. او دلش میخواسته که گل مهتاب هم مثل حبابی که از عمق آب به سطح آن می آید و خارج میشود و به بالا صعود میکند یا مثل بخار که از سطح آب بلند میشود و به بالا میرود، آن نیز به بالا رود و خود را نجات داده و از اسارت آب برهاند و به زندگی ادامه دهد. ولی از روی یاس یا بد اقبالی اسیر آب شده و در آنجا میماند. شاعر برای رساندن این منظور میگوید: "گل مهتاب از برکه های آب بالا نمیره". آخر برکه ی آب که نردبان نیست که بشود "از آن بالا رفت". برکه ی آب یک سطح افقی است و گل مهتاب میتواند فقط در سطح آن بلغزد (یا در ژرفنای آن بکندی حرکت کند یا بکلی مدفون شود یا تعبیراتی از این قبیل) ولی قدر مسلم اینستکه نمیتواند از آن بالا رود. تصور اینکه چیزی از برکه ی آب بالا رود برای ذهن من دشوار است. اگر برکه هم مثل آبشار عمودی بود آنوقت تصور اینکه گل مهتاب در دل شب بر روی آبهای سبک و فرو ریزنده آن افتاده باشد و همراه با حرکت تدریجی ماه در آسمان، عکس آن نیز بر روی آبهای آبشار بلغزد و بالا رود(یا در حالت یاس، اسیر آن شده باشد و نتواند بالا رود)، تصوری زیبا و شاعرانه میشد و درک آنهم برای ذهن آسان میبود. حتی اگر بجای  "از برکه های آب بالا نمیره" گفته بود  "از برکه های آب بیرون نمیره" باز مفهومی بود نزدیک تر به ذهن.

 

 

5) و بالاخره نمیدانم چگونه میشود که "وقتی معشوق دست تکان میدهد" آنگاه "ستاره جان میگیرد" و  "گل از گل باغ شکفته میشود". رابطه ی "دست تکان دادن معشوق"  با  "جان گرفتن ستاره" و  "گل از گل باغ شکفته شدن" برای من بسیار مبهم است ولی جایگزین مناسبی هم برای آن به فکرم نرسید. در حالیکه مصرع بعدی همین بیت که میگوید "وقتی چشمات هم میاد، دو ستاره کم میاد، میسوزه شقایق از داغ" نه تنها بسیار زیبا و شاعرانه است بلکه اجزاء آن بسیار به هم مربوط و کامل کننده معانی یکدیگرند. امیدوارم روزی شاعر یا ترانه سرایی صاحبدل و با ذوق شعر بهتری بر روی این آهنگ زیبا بگذارد تا اثری خالی از نقص برای نسلهای بعد باقی بماند.

 

 

                                            

شراب شیراز

                                                        شراب شیراز(*)

   

                                         

شیراز با قرار گرفتن در یک ارتفاع تقریبا" 1600 متری از سطح دریا و برخورداری از زمستانهای نسبتا" ملایم و تابستانهای نسبتا" گرم شرایط جغرافیایی و آب و هوای بسیار مناسبی برای رشد و پرورش انگور و تهیه ی شراب دارد.

 

                                     

یک افسانه ی ایرانی که دست کم به سه هزار سال قبل برمیگردد میگوید که شاه جمشید چون انگور خیلی دوست میداشته همیشه مقداری از آنرا در زیر زمین قصر خود برای مصرف سالیانه اش ذخیره میکرده است. یک روز یکی از خدمتکاران مردش را به زیر زمین میفرستد تا برایش مقداری انگور بیاورد. خدمتکار میرود و چون بر نمیگردد شاه جمشید نگران شده و خود به دنبال او میرود تا ببیند که چه خبر شده است. در آنجا میبیند که خدمتکارش در اثر تنفس بخار هایی که در اثر تخمیر انگورهای له شده بوجود آمده بود گیج شده و به روی زمین افتاده است.

 

                                      

یکی از خدمتکاران زن که فدایی شاهنشاه بود و قبلا" چیزهایی در باره ی انگورهای تغییر حالت یافته شنیده بود از شاه خواهش میکند که به او اجازه دهد قبل از آنکه شاهنشاه از آن انگور ها بخورد، او خود اینکار را بکند که اگر خطری در آن باشد آن خطر متوجه جان شاهنشاه نشود. جمشید شاه قبول میکند و خدمتکار مقداری از آن انگور ها را میخورد. ساعتی بعد جمشید شاه میبیند که آن زن دارد شادمانه آواز میخواند و با نشاط میرقصد و پایکوبی میکند. جمشید شاه به فراست در مییابد که همه ی این نشاط و شادمانی در اثر خوردن آن انگور تخمیر شده است. او آب آن انگور را میگیرد و نامش را شراب میگذارد. بدینوسیله بود که شاه جمشید شراب را کشف کرد و چون این واقعه در نزدیکی شیراز اتفاق افتاد او آن شراب را شراب شیراز نامید. بدبختانه میگویند که این همان شرابی است که اسکندر مقدونی هم از آن خورد و در حالت مستی فرمان داد تا به انتقام آتش زدن آتن توسط ایرانیان، لشکریان او تخت جمشید را به آتش بکشند.

 

یک افسانه ی غربی میگوید که در قرن سیزدهم میلادی و در خلال جنگهای صلیبی یکی از صلیبیون به نام اسـتریمبرگ( Srimberg ) وقتیکه از شیراز میگذشته و انگور و شراب آنجا را خورده، چون آنرا خیلی پسندیده، چند اصله درخت انگور را با خود به فرانسه برده و در شیب یکی از دره های رودخانه رن، جایی که آب و هوایش به شیراز نزدیک است، تاکستانی بوجود می آورد و به کاشت و پرورش این نوع انگور میپردازد. در قرن نوزدهم این نوع انگور به استرالیا و بعدا" به آمریکا برده میشود و در آن نقاط نیز کاشته میشود.

 

تا قبل از سال 1979 شراب شیراز هم در ایران تهیه میشد و هم در سایر نقاط دنیا ولی بعد از این سال متاسفانه با ممنوع شدن شراب سازی در ایران، دیگر شراب شیراز از نوع ایرانی آن در بازار دیده نشد و امروزه این نوع شراب عمدتا" در استرالیا، فرانسه و کالیفرنیا تولید میشود و به کشورهای دیگر صادر میگردد.

 

اگر چه تحقیقات علمی بر روی انواع نژاد های انگور در شرق و در غرب افسانه های فوق را تایید نکرده و آنها را مردود میداند ولی اینچنین افسانه ها همیشه شیرین اند و ریشه در تاریخ ملت های کهن دارند و خواه درست باشند یا نباشند، امروز وقتیکه در غرب نام شراب شیراز به گوش میرسد، صرفنظر از اینکه کجا به عمل آمده باشد، پژواکی از ایران قدیم( Persia ) را در ذهن غربی ها ایجاد میکند و ایرانیانی که در سالهای گذشته به این کشورها کوچ کرده اند، اگر اهل دل باشند، شراب شیراز را به یاد کشورشان مینوشند و جرعه ای هم برای خیام و حافظ بر خاک می افشانند!

 

                     یاران به مرافقت چو دیدار کنیـــــــد              شـاید که ز دوست یاد بسیار کنید

                     چون باده ی خوشگوار نوشید بهم              نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید

                                                                                                     (خیام نیشابوری)

 

(*) در نوشتن این مقاله از چند سایت اینترنتی بویژه این یکی http://www.american.edu/ted/shiraz.htm

     استفاده کرده ام (همراه با تغییرات و اضافاتی از سوی خودم)

سبزه ی خاک ما را که خواهد نگریست؟

  

 

ابر آمد و زار بر سر ســــبزه گریست                 بی باده ی گلرنگ نمی شاید* زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست                تا ســــبزه ی خاک ما تماشاگه کیست

                                                                                                       (خیام)

(*) "نمی شاید" یعنی "شایسته نیست" یا "نباید"

آرزو ها (شعر از حسین منزوی ، آهنگ در ماهور از محمد سریر)

 

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره، ما رو تو خواب جا بذاره

 

                                *************

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که میخواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره، پا روی دنیا بذاره

 

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و اون ور ابرا بذاره

تو دلت بوسه میخواد من میدونم اما لبت

سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

 

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که میخواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره، پا روی دنیا بذاره

 

 

کاش میشد یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و اون ور ابرا بذاره

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

 

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که میخواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره، پا روی دنیا بذاره

 

                                        ****************

یادداشت : هفته پیش داشتم از طریق یکی از تلوزیون های ایرانی، کنسرتی از آقای نوری را که تصور میکنم اخیرا" در ایران برگزار شده بود تماشا میکردم. ایشان این تصنیف زیبا و خاطره انگیز را که تا حدودی زبان حال غربت نشینان نیز هست با آن صدای دلنشین و با اجرایی جدید و کمی متفاوت میخواندند. هر چه دقت کردم دیدم بند دوم شعر را نمیخوانند. آنجا که میگوید : تو دلت بوسه میخواد...

 

برای من مشکل است باور کنم که آقای نوری خود نخواسته اند این بیت را بخوانند. احتمال بیشتری میدهم که آقایان اجازه خواندن این بیت را به ایشان نداده اند و به زبان ساده تر ایشان را مجبور کرده اند که این بیت را حذف کند. نمیدانم اگر فرمان قتل در آن بود باز هم شعر سانسور میشد؟

 

اگر تصور من درست باشد باید گفت واقعا" چقدر جای تاسف است که مدیران کشوری تا این اندازه تنگ نظر، بدبین و کج طبع باشند که تحمل یک بوسه، یک نگاه، یک خنده، یک رقص و یک شادی را نداشته باشند(آنهم در شعر).

 

                  یارب آن زاهد خودبین که بجزعیب ندید          آه سردیش در آئینـــــــــه ی ادراک انداز

 

اما کدام ایرانی است که نداند که همه ی این مظاهر شادی و نشاط فقط برای مردم است که حرام شده اند و گر نه صد البته خودشان در خلوت با آنها هیچ مشکلی ندارند!

 

        واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند       چون به خلوت میـــــــــروند آن کار دیگر میکنند!

و یا : ز کوی میکــــــــــده دوشش بدوش میبردند       امام شهر که سجاده میکشــــــــــــــــید بدوش

 

راز های خصوصی زندگی آن عده  از رجال و دولتمردان ما که هر از گاهی بر ملا میشود و بگوش ما هم میرسد موید این حقیقت است. حافظ هم همین ریا و تزویر را در عصر خود دیده بود که چنان فرمود.

 

پس از پایان کنسرت بی اختیار یادم به این رباعی زیبا از آقای اسماعیل خویی افتاد که میفرماید:

 

               با رقص گیــــــاه زیر باران چه کنی؟                 با کف زدن برگ چنــــاران چه کنی؟

               ای کرده حرام شادی و خنده به ما                  با قهقهه ی گل به بهاران چه کنی؟

 

  

 

 

 

 

ادامه ی مقدمه بوستان شعر و آواز

مقدمه : آنچه در بوستان شعر و آواز میخوانید یا میشنوید گلچینی است از زیباترین قطعات سنتی ادب پارسی و تصنیف ها، ترانه ها و آهنگهایی که برای بسیاری از ایرانیان خاطراتی شیرین و تلخ و نیز درسهایی آموزنده برای زندگی  دارد.

 

یادم می آید وقتیکه تازه به کلاس یازده رفته بودم و در اولین جلسه ی ادبیات فارسی، معلوم شد که  آقای محمودی دبیر ادبیات آن سال ما هستند. ایشان نیز چون آقای بیات (نگاه کنید به مسئله 19) از جمله دبیرانی هستند که بواسطه ی تاثیر عمیقی که در ذهن جوان ما گذاشتند و در خلال تدریس ادبیات فارسی راه و رسم درست زندگی کردن و انسان بودن را  به دانش آموزان خود می آموختند نام و یادشان همواره در خاطر آنها خواهد ماند.

 

بعد از معرفی خویش و خوش آمد گویی به ما بواسطه ی آمدن به کلاس بالاتر، آقای محمودی برنامه نه ماهه ی کار خود و انتظارات شان را از دانش آموزان شرح دادند. ایشان گفتند که از بیست نمره ی درس فارسی ده نمره به نظم و ده نمره هم به نثر تعلق میگیرد. گفتیم بسیار خوب، تا اینجا مشکلی نیست. آقای محمودی اضافه کردند که از ده نمره ی نثر پنج نمره به  "کتاب نویسی" تعلق میگیرد و پنج نمره دیگر به امتحانهای شفاهی و اینکه تا چه اندازه بتوانید متون کتاب را خوب بخوانید و به زبان ساده معنی کنید تعلق خواهد گرفت. کتاب نویسی یعنی اینکه ما بایستی تمام کتاب فارسی را در یک دفتر چه سفید بدون خط و با قلم و دوات و مرکب مشکی، با خط خوش و دقیقا" مثل کتاب رونویسی میکردیم. اگر چه کتاب نویسی کار بسیار وقت گیری بود، بخصوص کشیدن شکل ها و نوشتن روی کاغذ بدون خط که همواره مجبور بودیم یک کاغذ خط دار را در زیر آن قرار دهیم تا خط مان کج نرود، با اینهمه کاری دشوار و غیر قابل عملی نبود. با هفته ای دو سه ساعت کار میشد کار مطلوبی ارائه داد و پنج نمره یانزدیک به آن را گرفت. گفتیم بسیار خوب تا اینجا نیز مشکلی نیست.

 

مشکل از آنجا آغاز شد که آقای محمودی گفتند برای گرفتن ده نمره نظم، آقایان باید تا آخر سال هفتاد غزل یا شعر بلند که هیچکدام از ده بیت کمتر نداشته باشد را از هفتاد شاعر مختلف از حفظ کنند. یک سوم آنرا در ثلث اول، یک سوم دیگر را در ثلث دوم و همه ی آنها را در پایان سال از شما میخواهم. وقتیکه در هر ثلث یکبار شما را به پای میز خود میخوانم تا امتحان تان کنم شما باید فهرستی از شعرایی که از آنها شعری از حفظ کرده اید جلو من بگذارید. من به میل خودم یک شاعر از میان آنها انتخاب میکنم و شما باید شعر آن شاعر را بخوانید و معنی کنید. حال چقدر آن شعر را خوب فهمیده باشید و روان بخوانید و تا چه اندازه آمادگی برای جواب دادن به سوالهای من در مورد آن شعر را داشته باشید، بر این اساس نمره خواهید گرفت. اگر هم نتوانید آن شعر را بخوانید، بخت دومی به شما نخواهم داد و نمره ی آن ثلث شما برای نظم صفر خواهد شد.

 

برنامه ی سختی بنظر میرسید و تا آن سال برای ما بیسابقه بود. شاگردان همه با دهانهای نیمه باز، چانه های افتاده و چشمهای گشاد کمی یکدیگر را نگاه کردند و آنوقت همشاگردی پشت سر من _ یادم هست اسمش خالدی بود _ و مثل من درست در وسط نیمکت نشسته بود سر در گوش من گذاشت و خیلی آهسته گفت: " اسدی حالا چه خاکی توی سرمان بکنیم؟ لااقل تو بلند شو و چیزی بگو و الا امسال کارمان ساخته است." انگار من کاره ای بودم!

 

 من وصف آقای محمودی را از دانش آموزان سال قبل ایشان شنیده بودم و میدانستم که کاملا" بیفایده است اگر کسی بخواهد سعی کند که ایشان را مجاب کند که در برنامه کار خود تغییری بدهند. با اینهمه اجازه گرفتم و از جایم بلند شدم و با آنکه کمی لکنت زبان داشتم خیلی با احتیاط گفتم که آقای محمودی، از حفظ کردن هفتاد شعر بلند که مجموعا" بالغ بر هفتصد بیت میشود در نه ماه خود یک مشکل است و پیدا کردن هفتاد شاعر مختلف مشکلی بزرگتر. بیشتر ما بجز همین دو بزرگواری را که در کنار آرامگاههایشان رشد کرده ایم تا به این سن رسیده ایم شاعر دیگری نمیشناسیم. حالا اگر قدری به مغزمان فشار بیاوریم میتوانیم فردوسی و خیام و شاید هم مولانا را بخاطر آوریم. چند تایی را هم شاید بشود از کتاب فارسی در آورد اما تا هفتاد شاعر همچنان راه زیادی داریم که برویم.

 

 ایشان مثل اینکه منتظر چنین اظهار نظری بودند با خونسردی گفتند شما مشکل اول را حل کنید، مشکل دوم به عهده ی من. آنگاه افزودند که من خود هر هفته دو شعر از یک شاعر به اتاق درس می آورم و روی تخته مینویسم. آقایانی که برای پیدا کردن شعر مشکل دارند میتوانند یکی از این دو شعر را به سلیقه و ذوق خود انتخاب کرده و از حفظ نمایند و اگر هر دو را از حفظ کنند البته نمره ی بیشتری خواهند گرفت. در غیر اینصورت شما میتوانید به کتابخانه ی مدرسه مراجعه فرمایید. دیوان بسیاری از شعرا در آنجا موجود است، اگر هم نبود دو قدم دیگر آنطرفتر بروید، کتابخانه ی ملی فارس روبروی مدرسه تان هست و دیوان صد ها شاعر را میتوانید در آنجا پیدا کنید. انتخاب شعر را هم به عهده و ذوق خودتان میگذارم. با این گفته ها کمی از نگرانی و اضطراب ما کاسته شد ولی از حفظ کردن آنهمه شعر برای بعضی از بچه ها همچنان مشکل بزرگی مینمود.

 

ما جدیت و سختگیری آقای محمودی را در برنامه کارش از همان جلسه اول فهمیدیم و بقول معروف همان ساعت ماستهایمان را کیسه کردیم زیرا که دیدیم ایشان کار را از همان ساعت شروع کردند: یک قلم گچ برداشتند و دو شعر زیبا از ایرج میرزا را از حفظ بر تخته نوشتند و از ما خواستند که آنها را در دفاتر خویش بنویسیم. خوب یادم هست که شعر "قلب مادر" را که بدون تردید زیبا ترین قطعه در وصف مهر مادری در ادب پارسی (بلکه در ادب جهان) است آنقدر به دلم نشست که همانروز در راه مدرسه تا خانه که همیشه آنرا پیاده طی میکردم همه شعر را از حفظ نمودم. به خانه که رسیدم چقدر به خود میبالیدم و فکر میکردم که اگر ظرف مدت 45 دقیقه بشود نزدیک به بیست سطر شعر را از حفظ کرد نباید مشکل باشد که در نه ماه چیزی در حدود هفتصد بیت را از حفظ نمود. این کشف(!) را فردای آنروز به همشاگردی هایم گفتم به این امید که قدری خیالشان را آسوده کنم. بماند که آنروز چه متلک ها که از آنها نشنیدم! اگر چه ما روز اول ایرج میرزا را پشت سر گذاشتیم ولی چند سالی طول کشید تا فهمیدیم چرا آقای محمودی در جلسه ی اول و از میان آنهمه شاعر بزرگ ایرج میرزا را انتخاب کرد. ایشان نمیخواستند که ما به دیوان او سر بزنیم!

 

هفته ها و ماه ها پشت سر هم میگذشتند و آقای محمودی با حوصله، دلسوزی و علاقه ی تمام که خود الهام دهنده و نیروی محرکه ما بود، گزیده هایی از دریای ادب پارسی را به اتاق درس می آوردند و گاهی خودشان شخصا" آنها را بر تخته مینوشتند (و همیشه از حفظ) و گاهی هم آنها را با صدای بلند میخواندند و یکی از شاگردان که خطی خوش داشت آنها را بر تخته مینوشت و بقیه از آن رونوشت بر میداشتند.

 

تقریبا" تمام آن ساعاتی که در آنها شعر یادداشت میکردیم صرف شرح و تفسیر آن اشعار و بیان نکات و دقایق ادبی، دستوری، تاریخی و بخصوص تاکید بر جنبه های اخلاقی و حکمی آنها میشد. اشعار و داستانهای زیبا و آموزنده ای از گلستان و بوستان سعدی، منطق الطیر عطار، مثنوی مولانا، شاهنامه فردوسی، کلیله و دمنه و.... مرتبا" زینت بخش تخته سیاه و دفتر چه یاد داشت ما میشد و پس از حفظ کردن چون گنجی در فضای سینه ما جای میگرفت. اینک قصد دارم آن قطعات منظوم و منثور و نیز آنچه را که بعدها خود آموختم و بدانها افزودم، بتدریج در این صفحات آورده و شما را هم در لذت بردن از آنهمه زیبایی، حکمت، اندرز و خرد سهیم سازم.

 

کم کم که بزرگتر میشدم و برخی از این آثار گرانبها و دلپذیر را با صدای اساتید آواز ایران نیز میشنیدم لذتم دو چندان میشد و به تدریج علاقه مند به آوازخوانی آنها نیز میشدم. در این صفحات برخی از این آواز ها  نیز تقدیم حضورتان خواهد شد.

 

همه ی این آثار ارزنده را که از نوجوانی می آموختم، حفظ میکردم و گاه با آواز میخواندم و از خواندن آنها روح من همیشه غرق در لذت و نشاط میشد، در آغاز چون نهالی تازه و نازک بود اما به تدریج و با گذشت زمان قوت گرفت و درخت تنومندی شد در ساحل دریای بیکران و گهر بار ادب و اندیشه پارسی. آنزمان ها هرگز فکر نمیکردم که چرخ گردون روزی را در زندگی من پیش آورد که من در دیار غربت نیازمند آن شوم که در سایه ی خنک و آرامش بخش این درخت تنومند بنشینم و روح خود را به دست نسیم فرح فزایی که از آن دریای پر گوهر به هر سو میوزد بسپارم و  مروری لذت بخش بر خاطرات شیرین گذشته کنم و تمام دلتنگی های دوری از وطن و همه ی غمهای غربت را مرهم نهم و التیام بخشم.

 

امروز وقتیکه پس از پایان کار طولانی روزانه و همه ی خستگی های جسمی و روحی آن، و دور از قیل و قال مدرسه و همهمه ی اتاق های درس و راهرو ها و جنجال شهر و هیاهوی تمدن و تلاش برای معاش، شب در کنج خانه ی خود می آسایم و دمی با خیام، نفسی با حافظ، دقایقی با فردوسی، ساعتی تفرج کنان در گلستان و بوستان سعدی، گهی چون ذره ای در میدان جاذبه ی مولانا و زمانی در قلمرو عطار و سنایی و لختی همسفر با ناصر خسرو و .... همراه با پیاله ای از شراب شیراز خود را به دست امواج آرامش بخش اندیشه ی این ستارگان پر فروغ می سپارم، آنها مرا چون قایقی سبکبال سوار بر خود کرده و هر دم به سویی می کشند تا همه ی دغدغه های گنگ روحم در آن دریا شسته شود و نیمه شب مرا مست و بیخیال در کنار بستر خوابم رها کنند! وه که خداوند تبارک و تعالی چقدر بخشنده است که هزاران فرسنگ دورتر از شیراز عزیز همچنان ما را از شراب گوارایش بی نصیب نگذارده است. به خدا سوگند من به بخشندگی خدا از همین جا پی بردم و آنرا باور دارم!

 

                                                     ***********************

چند کلمه ای هم راجع به آوازهایم بگویم. من تصنیف خوانی را از کودکستان و آواز خوانی را از نو جوانی شروع کردم ولی با کمال تاسف باید بگویم که در این راه هرگز معلمی نداشتم که این هنر زیبا را به صورتی علمی و فنی بمن بیاموزد. نه اینکه امکاناتش را نداشتم یا نبود، اتفاقا" بر عکس، در شیراز و بخصوص در دانشگاه آنوقت، همه گونه امکاناتی وجود داشت ولی کوتاهی از خودم بود. چه کوتاهی بلندی! از این بابت خودم را قابل سرزنش میدانم که غافلانه فرصت را از دست دادم. در زندگی گاه میشود که آدم  بدون آنکه خود بخواهد یا متوجه باشد نسبت به موضوعی غافل میشود یا بقول حافظ بازی ایام او را غافل میکند و زمان از دستش میرود و زمان هم بی انصاف مثل تیری است که از چله که رها شد دیگر بازگشتی ندارد!

 

آنچه امروز میدانم همگی آموخته های خودم هستند که به واسطه ی علاقه ی شخصی و با مطالعه و دنبال کردن  سبکهای آواز و روشهای اجرای اساتید آواز معاصر انجام داده ام. این سبک آواز خوانی را آکاپلا میگویند( Acappella یعنی آواز بدون همراهی ساز). تردیدی ندارم که در این آوازها از نقطه نظرات فنی اشکالاتی وجود خواهد داشت. از اهل فن تقاضا دارم اشتباهاتم را به من گوشزد کنند. چنانچه از نظر تکنیک اجرا در توانایی ام باشد، در اصلاح اشکالات کوشش خواهم کرد.

 

با اینهمه و با وجود همه ی کوتاهی های گذشته، من سخت معتقدم که برای آموختن هیچگاه دیر نیست. "میاسای زآموختن یک زمان"  و  "ز گهواره تا گور دانش بجوی" ,  و غیره اندرز هایی نیستند که فقط برای نوشته شدن بر روی کاغذ خلق شده باشند، به درستی باید بر آنها جامه ی عمل پوشاند. به همین دلیل در دو سه سال گذشته که بار مسئولیت زندگی ام قدری سبک تر شده و پرندگان کوچک ما بالاخره بر روی پای خود ایستادند و با بالهای خود به پرواز در آمدند، از مصاحبت دوستان جدید و هنرمندی که در این شهر پیدا کرده ام و نیز با استفاده از این شبکه ی جادویی اطلاعاتی که در روی آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را میشود پیدا کرد بهره گرفته و امیدوارم بتوانم کوتاهی های گذشته را تا حدودی جبران کنم.

 

 

فریب زاهد (غزل از حافظ ، آهنگ در دشتی از آقای حسن یوسف زمانی)

  

 

 

مزن بر دل ز نوک غمزه تیـــــــــرم                           که پیش چشم بیمارت بمیــــــرم

قدح پر کن که من از دولت عشــق                           جوانبخت جهانم گر چه پیـــــــرم

قراری کرده ام با میفروشـــــــــان                           که روز غم بجز ساغر نگیــــــــرم

چنان پر شد فضای سینه ازدوست                           که فکر خویش گم شد از ضمیرم

مبادا جز حساب مطرب و مــــــــی                          اگر نقشی کشد کلک دبیــــــــرم

چو طفلان تا به کی زاهـــــد فریبی                           به سیب بوستان و شهد و شیرم

خوشــــــــــــا آندم کز استغنای مستی                            فراغت باشد از شاه و وزیـــــــــــــــرم

من آن مرغم که هر شــــام و سحر گاه                            ز بام عرش می آید صفیـــــــــــــــــرم

در این غوغا که کس کس را نپرســـــــد                            من از پیر مغان منت پذیـــــــــــــــــرم

نصاب حسن در حـــــــــــــد کمال است                            زکاتم ده که مسکین و فقیـــــــــــــرم

چو حافظ گنج او در سینـــــــــــــــه دارم                            اگر چه مدعی بیند حقیــــــــــــــــــرم

 

 

یادداشت: این غزل زیبای حافظ را بسیاری با آوازهایی دلنشین خوانده اند و هر کس هم بنا به ذوق و سلیقه ی خود نامی بر آن نهاده است: یکی آنرا چشم بیمار گفته، دیگری آنرا دولت عشق خوانده، سومی آنرا تیر غمزه نامیده است و همین طور... منهم دلم خواست آنرا  "فریب زاهد" بنامم چرا که زمانه ی ما زمانه ی فریب زاهد است و کشور بلا زده ی ما قرن ها است که اسیر این فریب است. آن بیتی را هم که دیگران ملاحظه کردند و نخواندند و من آنرا یکی از شاه بیتهای غزل میدانم به آوازم افزودم. تا که قبول افتد و که در نظر آید!

 

این غزل(و چند غزل دیگر)که حافظ در سنین پیری و کهولت و پختگی عقلی و فلسفی خود سروده از دوران نوجوانی برای من جذابیت خاصی داشته است. میبینم مسلمانی چنین پایبند اصول، که حافظ بود و  کمتر کسی را در این تردیدی است، در اواخر عمر طوری تغییر میکند، واقع نگر میشود و از عالم احساس بدر می آید و تکیه بر عقل میکند که نسبت به بعضی از معتقدات اساسی خود سر به شورش بر میدارد. به عنوان مثال در همین غزل، بهشت را که نمادی از معاد است و متعاقب آن نصیب میشود  یک فریب میداند، یعنی اصلی از سه اصول پایه ای را زیر پا میگذارد و بر زاهدان عصر خود و همه ی عصر ها نهیب میزند که دیگر بس است مرا چون کودکان با وعده و وعید های دروغین فریب دادن و به امید رسیدن به بوستان بهشت و سیبستان های آن و جوی هایی که در آنها شیر و عسل جاری اند ! مرا از این دنیا و همه ی نعمتهای شیرین آن محروم کردن و به بهشتی خیالی که نه خود دیده اید و نه کسی دیگر آنرا دیده است و بقول خیام آیا به آن برسی یا نرسی وعده دادن. بگذارید اگر دیناری به کف آرم(*) آنرا همین جا و در همین جهان صرف مطرب و می کنم و شاد نوشم و شاد زی ام و منتظر وعده های دروغین و فریب آلود شما در بهشت نشوم.

 

یا در جای دیگر با اشاره به همین موضوع میفرماید:

                              به خلدم دعوت ای زاهد مفرما   که این سیب زنخ زان بوستان به

 

این واقع نگری اگر در سن پیری هم برسد بهتر است که هرگز نرسد. هر چند برای عالم زیر خاک فرقی نمیکند که ما دانا به آنجا رویم یا نادان ولی به نظر من بهتر است که آدم بداند و بمیرد تا آنکه نداند و بمیرد!

 

(*)بگذارید اگر دیناری به کف آرم معنی این مصرع است: اگر نقشی کشد کلک دبیرم. در گذشته حقوق و مستمری ماهیانه شعرا و نویسندگان از طرف دربار پادشاهان و امرا تامین میشد. دبیران دربار کار حسابداری دربار را هم انجام میدادند. آنها برگه هایی شبیه به سفته های امروزی به شعرا و نویسندگان میدادند که آنها بروند و از خزانه دربار حقوق خود را دریافت کنند. این برگه ها حتما" باید به امضای دبیران میرسید تا معتبر شوند. اگر نقشی کشد کلک دبیرم یعنی همینکه اگر دبیر با قلم خود( کلک )امضایی بکند( نقشی کشد )و من حقوقم را دریافت کنم( مبادا که آنرا جز در راه مطرب و می در راه دیگری خرج کنم). حافظ جای دیگر در همین رابطه میفرماید: وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید. وظیفه یعنی حقوق ماهیانه، اگر برسد باید آنرا خرج گل و شراب کرد( که گل و شراب علاوه بر معانی اختصاصی خودشان، کنایه از شاد زیستن و لذت بردن از همه ی آن مظاهر و امکاناتی است که در این دنیا در دسترس بشر قرار گرفته است).

 

 

آیا امیدی هست باز بردمیم؟

 

 

 

ای کاش که جای آرمیــــــدن بودی                           یا این ره دور را رسیـــــدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک                           چون سبزه امید بر دمیدن بودی

                                                                                                        (خیام)

 

 

 

قافله ی عمر

  

این قافله ی عمـــــــــر عجب میگذرد             دریاب دمی که با طــرب میگذرد

ساقی غم فردای جهان را چه خوری             پیش آر پیاله را که شب میگذرد

                                                                                               

                                                                               (خیام نیشابوری)

 

یادداشت:

این رباعی را من در نوجوانی به همین شکل ازآموزگارم آموختم. شادروان شاملو در تصحیح خود مصرع سوم را بجای "ساقی غم فردای جهان را چه خوری" به این شکل ذکر کرده است: "ساقی غم فردای حریفان چه خوری". هدایت هم تصحیحی دارد که من آنرا فراموش کرده ام. دست کم بیست سالی میشود که آنرا نخوانده ام. آگر کسی میداند هدایت چطور تصحیح کرده است لطف کند و مرا مطلع سازد.

 

در هر حال من رباعی را به این شکل که خواندم بیشتر می پسندم زیرا به نظر من "غم جهان خوردن" میدان وسیع تری برای انعکاس دغدغه های روحی و نگرانی های فکری بشر است تا "غم حریفان خوردن".

 

در این هیچ تردیدی نیست که  "غم حریفان" برای انسان – از هابیل و قابیل گرفته تا انسان امروز و انسان همه ی عصر ها – همواره یک دغدغه بوده و خواهد بود : انسان در عالم سیاست همیشه مراقب و نگران حریفان خود بوده است که مبادا او را سرنگون سازند، در عالم تجارت همیشه نگران حریفان بوده است که مبادا جلو بیفتند و او را ورشکسته و ساقط کنند. کشتی گیری که باید با چندین حریف مبارزه کند حق دارد از قبل نگران حریفان خود باشد و غم آنان را بخورد( غم کسی یا چیزی را خوردن مجازا" به معنی در فکر و نگران و مراقب وضعیت آن کس یا آن چیز بودن است ). اما هر یک از این غمها و نمونه های بسیار دیگر که در زندگی انسان( آزمند )وجود دارد در مقابل "غمهای جهان" غمی حقیر و دغدغه ای کوچک است. میخواهم بگویم که هر یک از این غمهای کوچک مثل نقطه ایست در یک دایره که همه ی غمهای جهان در آن قرار میگیرند. همانطور که در یک دایره بینهایت نقطه هست، غمهای جهان هم بی پایان اند : غم نداشتن ثروت، غم نداشتن شهرت، غم نداشتن جمال، غم نداشتن فرزند... ، غم حریفان هم یکی از این غمهاست.

 

نمیدانم تا چه حد با من موافقید.